ساعت، 12 ضربه نواخت. دنگ...دنگ...دنگ...
روی تخت زیر نور آبی رنگ اتاق خواب دراز کشیدم. همانطور که به سقف گچ بری شده اتاق خوابمان نگاه
می کردم، توی فکرم برای فردا برنامه ریزی میکردم. در همان لحظه هم کارهای امروز صبح تا شب عین فیلم از جلوی چشمهایم رد میشد.
به داداشم فکر می کردم که قرار بود بیاید تا برای روز مادر با هم بازار برویم.
به ثبت نام کلاس شنا برای دخترم و کلاس کاراته برای پسرم فکر می کردم.
به رفتار پر از ذوق و شوق دختر خواهر همسرم فکر می کردم که به تازگی شوهر کرده بود و اینکه آنها چه زود به هم علاقه پیدا کرده بودند و داشتند برای آینده شان برنامه ریزی می کردند.
به این فکرمی کردم که بالاخره رهبر در خطبه های نماز جمعه چه خواهند گفت و چگونه به عنوان رهبر در برابر این آشوبها رفتار خواهند کرد؟
کم کم خوابم برد. نیمه های شب بود که...
جمعه ۱۹ ژوئن ۲۰۰۹
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
2 نظرات:
بفرمایید یه لقمه آبگوشت
http://shukhoshang.blogfa.com/post-79.aspx
آقای صدای آمریکا! آدم زنده وکیل وصی نمیخواهد
خدا به نيت پاك لطف ميكند و بس...
ارسال يک نظر