... نیمههای شب بود که با درد شدید قفسه سینه ام از خواب پریدم. نشستم روی تخت. تیر می کشید. نفسم به راحتی بالا نمی آمد.
می خواستم آقای همسر را صدایش بزنم، اما نه زبانم قدرت داشت که به حرف بیاید و نه دستهایم به اختیارم بودند که لااقل تکانش بدهم که بتوانم او را بیدار کنم.
مات و مبهوت مانده بودم. دردهر لحظه بیشتر و بیشتر میشد و تلاش من برای تنفس، بیهوده و سخت تر میشد.
به زحمت بلند شدم. قدم را بیشتر می کشیدم که مثلا راه ریه ها صاف تر شود و راحتتر هوا در درون ریه هایم جریان پیدا کند.
دیگر داشتم می ترسیدم. از مرگ نمی ترسیدم اما، از کاراهای نصفه نیمه مانده ام، از اینکه می دانستم بچههایم را هنوز آماده نکرده ام. خیلی کار مانده بود که خیلی دلم می خواست انجامشان بدهم... اما الان و در این وقت شب چه کاری باید می کردم؟
یک لحظه پیش خودم فکر می کردم که وای اگر در این وقت شب بمیرم، چه کسی خواهد فهمید که با چه زحمت و مشقتی جان
داده ام؟
در آن لحظه فقط فکر می کردم و درد می کشیدم. برای خودم نیز جالب بود که چطور در این موقعیت اینقدر فکر و مغز من فعالانه به کار افتاده بودند. اما چطور به فکر اورژانس نبودم؟ فکر همه چیز بودم غیر از این که باید یک جوری آقای همسر را بیدار کنم بلکه دیرتر بمیرم. چنان تسلیم شده بودم که انگار مدتها ست منتظر چنین روزی بوده ام...
نا امید به سمت جعبه داروها رفتم. سعی می کردم خم نشوم . هر دو دستم را به کمرم بسته بودم تا کمرم صاف تر از قبل بایستد. به خیال خودم این به بهتر نفس کشیدنم کمک می کند. میان قرصها فقط اجازه داشتم استامینوفن را بردارم.
چیزی بیشتری از سایر قرصها نمی دانستم. این یکی هر چه بود لااقل مسکن بود و درد سینهام را کمش می کرد. شاید این جوری با درد کمتری می مردم...
قرص را برداشتم و بی سر وصدا و آرام به سمت آشپزخانه رفتم. لیوان را از روی آب چکان بالای سینک ظرفشویی برداشتم و آبش کردم و همراه با قرص نوشیدم. از ته دل یا حسین گفتم و بی صدا بر روی صندلی که کنار آشپزخانه بود، نشستم.
همچنان درد می کشیدم. اشکم در آمده بود. با خودم عهد کردم اگر امشب جان سالمی به در بردم، با بچههایم جوری رفتار کنم که بیشتر و زودتر مستقل شوند و از میزان محبت زبانی ام به آنها هم کم و کمتر کنم. فکر کردم شاید اینگونه بتوانم به آنها کمک کنم که درد نبودن من رو کمتر حس کنند...
اما اصلا دلم نمی خواست بمیرم. یعنی برای خودم ناراحت نبودم. نمی توانستم ببینم بچههایم چگونه زندگی را به سر می رسانند.
برای آنها زود بود که چیزهایی مثل وحشت، درد، ترس، نگرانی وسرگردانی را بچشند...
ساعت، بار دیگر 4 ضربه نواخت. دنگ...دنگ...دنگ...دنگ...
ساعت چهار صبح را نشان میداد. اما هنوز سپیده سر نزده بود.
می خواستم آقای همسر را صدایش بزنم، اما نه زبانم قدرت داشت که به حرف بیاید و نه دستهایم به اختیارم بودند که لااقل تکانش بدهم که بتوانم او را بیدار کنم.
مات و مبهوت مانده بودم. دردهر لحظه بیشتر و بیشتر میشد و تلاش من برای تنفس، بیهوده و سخت تر میشد.
به زحمت بلند شدم. قدم را بیشتر می کشیدم که مثلا راه ریه ها صاف تر شود و راحتتر هوا در درون ریه هایم جریان پیدا کند.
دیگر داشتم می ترسیدم. از مرگ نمی ترسیدم اما، از کاراهای نصفه نیمه مانده ام، از اینکه می دانستم بچههایم را هنوز آماده نکرده ام. خیلی کار مانده بود که خیلی دلم می خواست انجامشان بدهم... اما الان و در این وقت شب چه کاری باید می کردم؟
یک لحظه پیش خودم فکر می کردم که وای اگر در این وقت شب بمیرم، چه کسی خواهد فهمید که با چه زحمت و مشقتی جان
داده ام؟
در آن لحظه فقط فکر می کردم و درد می کشیدم. برای خودم نیز جالب بود که چطور در این موقعیت اینقدر فکر و مغز من فعالانه به کار افتاده بودند. اما چطور به فکر اورژانس نبودم؟ فکر همه چیز بودم غیر از این که باید یک جوری آقای همسر را بیدار کنم بلکه دیرتر بمیرم. چنان تسلیم شده بودم که انگار مدتها ست منتظر چنین روزی بوده ام...
نا امید به سمت جعبه داروها رفتم. سعی می کردم خم نشوم . هر دو دستم را به کمرم بسته بودم تا کمرم صاف تر از قبل بایستد. به خیال خودم این به بهتر نفس کشیدنم کمک می کند. میان قرصها فقط اجازه داشتم استامینوفن را بردارم.
چیزی بیشتری از سایر قرصها نمی دانستم. این یکی هر چه بود لااقل مسکن بود و درد سینهام را کمش می کرد. شاید این جوری با درد کمتری می مردم...
قرص را برداشتم و بی سر وصدا و آرام به سمت آشپزخانه رفتم. لیوان را از روی آب چکان بالای سینک ظرفشویی برداشتم و آبش کردم و همراه با قرص نوشیدم. از ته دل یا حسین گفتم و بی صدا بر روی صندلی که کنار آشپزخانه بود، نشستم.
همچنان درد می کشیدم. اشکم در آمده بود. با خودم عهد کردم اگر امشب جان سالمی به در بردم، با بچههایم جوری رفتار کنم که بیشتر و زودتر مستقل شوند و از میزان محبت زبانی ام به آنها هم کم و کمتر کنم. فکر کردم شاید اینگونه بتوانم به آنها کمک کنم که درد نبودن من رو کمتر حس کنند...
اما اصلا دلم نمی خواست بمیرم. یعنی برای خودم ناراحت نبودم. نمی توانستم ببینم بچههایم چگونه زندگی را به سر می رسانند.
برای آنها زود بود که چیزهایی مثل وحشت، درد، ترس، نگرانی وسرگردانی را بچشند...
ساعت، بار دیگر 4 ضربه نواخت. دنگ...دنگ...دنگ...دنگ...
ساعت چهار صبح را نشان میداد. اما هنوز سپیده سر نزده بود.
3 نظرات:
کل نفس ذائقه الموت . . .
شربت آبلیمو (((:
نوستالژی داشت
ارسال يک نظر