سه‌شنبه ۷ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

برای باباجان

دیر نوشتم؛ چون نمی دانستم از چه کلماتی برای باباجان بنویسم که حق این روز لااقل یک مقدارش ادا شود.
باباجان!
تولد حضرت علی همش فقط یک بهانه است برای ما بچه‌هایی که هنوز این فرهنگ" ابراز علاقه" بین شان جا نیفتاده است.
آنوقت به صرافت می افتیم که هدیه‌ ای تهیه کنیم که هم لازم‌تان باشد و هم با زبان بی زبانی به شما گفته باشیم که خیلی دوستتان داریم.

اما نمی دانید که بارها و بارها من و داداش‌ها، زمان های زیادی اتفاق افتاده که وجودتان برایمان پررنگ شده و با تمام وجود حضورتان را لمس کرده ایم و باز به همان فرهنگ جا نیفتاده مان گیر گرده ایم و نتوانستیم به روز خودمان بیاوریم که بله...مثلا:

یادتان می‌آید که مامان نگران بودند که مسوولیت صندوق قرض الحسنه خویشاوندی را به عهده گرفته بودند و شما به ایشان دلگرمی دادید که نترسید، هر زمانی که مبلغی ازش کم شد، من هستم و نمی گذارم اعتبارتان زیر سوال برود؟ کاش می دانستید که این حرف تان چقدر بار مثبت از اعتماد و دلگرمی برایشان به دنبال داشت و انبوهی از تحسین در دل من و داداش ها. و این صندوق به لطف خدا سالها بدون کمترین خللی همچنان زنده و در حال گردش است.
یادتان می‌آید داستان داداش و آن دوستش که کلاه سرش گذاشت؟ وقتی با ترس و دلهره آمد خانه و جریان را گفت، حواسم بود که دیدم مثل بقیه‌ی باباها نه تنها دعوایش نکردید، بلکه لباس‌تان رو پوشیدید و همراهش رفتید ولی بهش می گفتید من پشت سرت هستم. برو از خودت دفاع کن؟

من این روزها را دیدم و در دلم به داشتن شما افتخار کردم، حتی اگر به شوخی با شما کل کل هم کرده باشم.( کل کل نکنم، چه کنم؟ ناز بکشم؟ لوس تان کنم؟ هستید که!)

یادتان می‌آید که وقتی داداش در بحران تصمیم گیر‌ی‌اش بود، نشستید پهلویش و ازاول تا آخر حرفهایش را شنیدید و بعد بهش قوت قلب دادید که با مشورت از خدا تصمیم اش را بگیرد و به او گفتید که حمایتش می کنید، چقدر خاطر همه‌مان را آسوده کردید؟

یادتان می‌آید که به من گفتید که وقتی بابا ها به مرز 60 سالگی رسیدند، دیگر بیدی نیستند که با این بادهای زندگی در هم بریزند. چون زندگی‌شان مثل تنه‌ی درختی ، ریشه اش کاملا قطوره و حتی اگر طوفانی برگهایش را بریزد به این آسانی‌ها نخواهد توانست ریشه را از خاک در بیاورد؟ به ظاهر به حرف‌تان خندیدم ولی ته دلم چنان آرامشی برپا شد که اثرش را در زندگی خودم دیدم.
و اکنون حالا که سومین فرزند شما در آستانه‌ی حل کردن بحران شیرین ازدواجش هست، می دانم چنان از پس حل کردنش برخواهید آمد که تحسین همه را برانگیزاند.
می دانم و یقین دارم که اگر روزی روزگاری برای هر کدام از ما فرزندان شما، مشکلی پیش بیاید، شما اولین کسی خواهید بود که در پشت صحنه به یاری مان خواهید آمد.

این‌ جزء ای از باورمان شده باباجان.

به وضوح فهمیده ایم که کنار ایستادید و دارید راه رفتن مان را نگاه می کنید. زمین خوردن مان را نگاه می کنید. منتظر می‌شوید بلند شویم و اگر تنهایی نتوانستیم، آنوقت دست شما به یاری ما دراز خواهد شد. باباجان؛ همه‌ی ما براین باور هستیم و اطمینان داریم.


اما شما هم مطمئن باشید. شما هم مطمئن باشید که انشالله ما 4 فرزند همراه شما هستیم. هر جا باشیم با یک ندای مادر، دورتان جمع می شویم. این هدیه ها همش بهانه اند. شما ظاهرش را نبینید.

نگاه محبت آمیز پسر ارشدتان را به چشم هدیه ببینید. حضور ناگهانی و به موقع پسر دوم‌تان که جاهایی که نیاز شدید به اوداشتید و بهش نگفتید، را به چشم هدیه ببینید. احترام زاید الوصف پسر کوچک تان را به غیر از وظیفه، به چشم هدیه ببینید.
کل کل کردن من هم که عین محبت به شماست. آن را هم به چشم بصیرت ببینید و بدانید که اگرجز محبت و دوست داشتن نبود...حیف که...( نمی‌شود همه رو بگویم.)

باباجان! روزتان مبارک باشد انشالله و سایه ی شما و مامان، همیشه بر سرمان مستدام.

3 نظرات:

رحیمه گفت...

اعتراف می‌کنم که به شما و خانواده‌تون حسودیم شد!


زیبا بود، مثل همیشه(بدون تعارف و اغراق عرض کردم)

ان‌شاءالله زیر سایه آقا امام زمان زندگی خوب و رو به رشدی داشته باشید و خداوند طول عمر با عزت به پدر و مادر عزیزتون عنایت کنه. آمین

madaraneh گفت...

ممنون از لطفت رحیمه خانم.کاش ادرسی چیزی از وبلاگت گذاشته بودی

رحیمه گفت...

وبلاگ‌هام همه مرحومه شدن!
وبلاگ جدیدم تو راهه... ان‌شاءالله راه بیفته خبرتون می‌کنم.
در هر صورت ممنون از توجه‌تون به نظرات.
یا علی