پنجشنبه ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۹

آشتی کنان با...

یادم ‌می آید که هنوز مجرد بودم. چند سال پیش نزدیک شبهای قدر به من و به همه‌ی اطرافیانش التماس می کرد که برایش دعا کنند.

جوری التماسم کرده بود که آن شب هنگامی که آقا پشت بلندگو شروع کرد بگوید«بک یا الله...» اشکم بیرون پاشید و تا اخر مراسم زیر لبم می گفتم:« خدایا! فقط همین یک بار ازت می خوام. بگذار به آرزوش برسه. نگذار زحمتاش هدر بره. بذار امسال کنکورش را قبول بشه...»

یادم می آید که واقعا از ته دلم برایش دعا کردم. هیچ چیز دیگری از خدا نمی خواستم. فقط می خواستم که آروزی آن شخص برآورده شود.
یک ماه بعد از شب قدربود که نتایج کنکور را اعلام کردند. چقدر خوشحال شدم وقتی خبر قبولی اش را شنیدم.

چند ماهی که گذشت، دیدم همان دختری که اینقدر التماس می کرد، تبدیل شده به یک دختر متکبری که دیگر هیچ کسی را قبول نداشت.
نظر خودش را بهتر و درست تر از نظر دیگران می دانست. دیگر کاری به این نداشت که گاهی سن ممکنه ملاک نباشد ولی تجربه ی عملی که فردی کسب کرده است، می تواند سندی برای درست بودن حرفها و عقایدش باشد.

دختری که همه جا فروتن بود. همه جا دستش برای خیر و کمک باز بود، متکبری شده برای خودش. دیگر هیچ کسی و هیچ حرفی را به خرج بر نمی داشت.

خیلی دلگیر شدم. شب قدر سال بعد، دیگرحواسم را جمع کردم. اولا برای همه دعا کردم و نه فقط برای یکی. قبل از هر دعایی هم یواشکی به خدا می گفتم که:« خدایا! دوست دارم اونها به حاجت قلبی شون برسن.اما اگر خودت فکر می کنی نباید بدی، من هم اصراری نمی کنم...».

این شبها که می‌آید، آرام تر می‌شوم. سبک می‌شوم. دیدید که به کسی فرصت دوباره می دهند تا از اول شروع کند؟ بعدش احساس خوبی به آدم دست می دهد.

آدمهایی که شب های قدر با خودشان راحت می‌شوند، با خدا هم راحت تر حرف می زنند. یک جور صمیمیتی بین خود و خدا برایشان به وجود می آید که فردایش با قدمهایی محکم تر راه می روند. محکم تر حرف می زنند. پشتشان به حمایت و به قولی که به خدا داده‌اند، گرم می‌شود.

یاد همه‌تان خواهم بود انشالله. بخیل نباشید و یاد ما هم باشید. کم‌تان که نمی‌آید؟
از خدا فقط « توفیق» خواسته ام. همین!

13 نظرات:

آمون گفت...

سلام خواهری :)
اومدم زنبیل بزارم برای دعای امشب و دو شب دیگه :)
....
التماس دعا اما به شرط رضایت خدا.

madaraneh گفت...

به آمون:
علیک سلام خواهری جان:)
بدون زنیبل گذاشتن هم یادت بودم. عاقیبت به خیر شی ایشالله

آمون گفت...

:D
ممنون خواهری
تو اون لیست که مدتهاست هستی
امروز ظهر نشستم دارم لیست رو برا امشب تکمیل می‌کنم
http://friendfeed.com/amoon/9727e3c3

شراب تلخ گفت...

سلام . پیشنهادتان عملی شد ! من جناب نیستم بانو !

madaraneh گفت...

علیک سلام.لطف کردید. وقتی اسم کسی رو ندونم، چاره ای ندارم که او را جناب...خطاب کنم.
اگر جناب سنگی نیستید، پس که هستید؟

Hassan گفت...

آدمی زاد است دیگر...
حــــی

شراب تلخ گفت...

سلام بانو. دختری سنگی هستم .

madaraneh گفت...

به جناب حسن:
و من همیشه از وجود آدمیزاد در تعجبم. همچنین از وجود خودم!

madaraneh گفت...

به شراب تلخ عزیز:
علیک سلام. ئه! شما دختر سنگی بودید و من نمی دانستم؟ ببخش لطفا.
به گمانم باید شما رو «سرکار» خطاب می کردم...اما من مقصیر نیستم که بلکه نوشته های دختر سنگی مقصره. سبک نوشته ها جوری بود که حتی ذره ای شک نکردم که باید «جناب » خطاب تان کنم.
باور ش سخته...اما ظاهرا حقیقت داره.
از فهمیدن چنان واقعیتی، خوشحالم؛که نویسنده ای، این چنین محکم و رسا می نویسد.

شراب تلخ گفت...

بانو مادرانه ی عزیز! خوش حالم که با هم اشنا شدیم . هرچند بهانه ی این اشنایی برایتان خوشایند نبود.

madaraneh گفت...

به شراب تلخ عزیز:
من نیز خوش حالم از آشنایی با دختر سنگی.
بهانه اش هم چندان بد نبود.می شود گفت که لااقل باعث یه اتفاق خوبی مثل دوستی شد.

پردال گفت...

یا حق
سلام
برای منم از همون دعا های سال دوم کنید
تا حق
امضا: پردال

madaraneh گفت...

سلام بر حق ات پردال عزیز:
چه عجب از این ورا ؟
دعای سال دومی؟ یعنی تو هم مثل من به نتیجه رسیدی که « توفیق» بهترین دعاست؟ باشه...به روی چشم. قابل نیستیم.اما یادم می مونه که پردال امشب اومده اینجا و اینا رو بهم گفت.
تا حق
امضا : مادرانه:دی