هر سال اول مهر خیلی خوشحال می شدم که مدرسه باز میشود. اما یک سال خیلی بهم سخت گذشت. سالی که دیپلم را گرفته بودم و قرار بود سال بعدش برای کنکور شرکت کنم.
روز دوم مهر همان سال خالهی عزیزم به منزل ما آمدند و در حالی که می خندیدند، گفتند:« خب، خب، بیکار الدوله ای امسالی! خوبی؟ خوش می گذره؟...»
آن روز تلخ ترین روز زندگی من بود. آنچنان روحم درد آمد که هنوز خاطره تلخ آن حرف خاله و احساس بیکار بودن به یادم مانده است.
سالها ازآن روز می گذرد. اما من همچنان اول مهر که می شود، سعی می کنم از خانه بیرون نروم. دیدن بچه های شاد کوله به دوش در حالی که خوشحالم می کند، باز ته دلم به یاد آن روز می گیرد.
چه روز تلخی بود، روز اول مهری که مدرسه نرفتم!
جمعه ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۹
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
0 نظرات:
ارسال يک نظر