دوشنبه ۵ اکتبر ۲۰۰۹

دلخوشی صبحگاهی مادرانه

گاهی دلخوشی ها بدون مقدمه وارد زندگی ات می شوند. گاهی وقتها باید روح‌ات آماده‌ ی پذیرفتن‌شان باشد تا بیایند.
اصلا برای ما خانم‌ها هر چیزی غیر منتظره اش جالب است.

آمدم طرفهای صبحانه را که داخل سینک ظرفشویی بود، را بشویم، که صدای شر شر آب را از جای دیگری شنیدم. سرم را دولا کردم پایین و درب کابینت جلوی ظرفشویی را باز کردم.

وااای! نه! آب از زیرش راه افتاده بود به سمت درب خروجی ، سریده بود تا روی سرامیک های کف آشپزخانه. دمپایی پایم بود که نفهمیدم کف آشپزخانه خیسه!

بلند بلند غر زدم که :« اه! باز این چرا این جوری شد؟ تازه دیروز آشپزخونه را تمیز کردم...اه! دوباره باید همه رو بریزم بیرون؟!»


سبد سیب و پیازها را بیرون کشیدم و بعد بطری‌های وایتکس و جوهر نمک و مایع ظرفشویی که آن زیر، بغل سطل زباله گذاشته بودم و بعد هم سطل کوچکی که داخلش دو نوع اسکاچ مخصوص ظروف نسوز وبسوز بود، بیرون گذاشتم.


باید کف کابینت را طشت می گذاشتم تا آبها بیشتر از این بیرون نریزند. سینک پر بود از ظرف های نشسته‌ی صبحانه.
مابقی پنیر و کره و کاسه عسل و آن یکی بشفاب پوست خیار ویک خرده پوست گردوی شکسته و خورده شده هم داخل سفره بود. هنوز جمع‌شان نکرده بودم.

دستکش ها رو دستم کردم. ساعت را نگاه کردم. هفت و نیم صبح بود.

دوباره سرم را کردم زیر سینک ظرفشویی. روز زانو نشسیته بودم. دماغم را جمع کردم تا بو را نشنوم. اصلا چرا من؟ اگرلوله را باز کنم و بعد بسته نشود، چه؟ تا ظهرکه نمی توانم شیرآب را باز کنم؟ بدون آب، چطوری ترتیب ناهار ظهر را بدهم؟

بیشتر نگاه کردم. خب؛ دوتا لوله از دوتا سینک هدایت شده به یه دوراهی و اون دوراهی هم متصل به راه آب خروجی. اولی را باید باز کنم یا دومی؟
پیچ لوله را دوبار پیچاندم. سفت بود. هر چه زور می زدم ، به جای اینکه لوله باز شود، خودم بیشتر روی سرامیک های خیس لیز می خوردم.

دستکش‌ها را در آوردم. پرت کردم روی طشت. حرصم گرفت. تا ساعت 10 بیشتر فرصت نداشتم. باید هم ظرفها را می شستم. باید ناهار را درست می کردم و بعد هم باید می رفتم مدرسه‌ی پسرم که دیروز دعوت نامه‌اش رابرایم آورده بود. می خواستم معلمش را ببینم. می خواستم با او حرف بزنم و حرفهایش را هم بشنوم.

تلفن را برداشتم و به همسرم زنگ زدم.

ـ الو! سلام. خوبین؟ شما کجایین؟

ـ به... سلااام عزیزم! چه عجب! بذار برسم سرکار بعد سراغ منو بگیر.ببین چقدر زود دلت هوای منو می کنه؟ به این زودی دلت تنگ شد برام؟

خنده ام گرفته بود. با یه شوخی ساده، کل عصبانیت ام فروکش کرده بود.

ـ خب آره! وقتی پات رو از خونه بیرون می ذاری، برکت هم با خود می ره بیرون.
سرفه ای کرد و خندید.

ـ خب...خب...بله دیگه.حالا چی شده؟ چه خبر؟

ـ هان! هیچی...راستش...هیچی اصلا...حق با توئه. چقدر خوب می فهمی چه کارت دارم اصلا یهویی دلم برات تنگ شد. همین جوری .کاری نداری؟
ـ نه عزیزم. خدافس.
ـ خدافس!
دوباره برگشتم. دولا شدم و یه نگاهی کردم به زیر سینک. دوباره نگاهی به سفره جمع نشده انداختم. باز نگاهی به ساعت؛ تا ده و نیم وقت داشتم. یک خرده مکث کردم و بعد پا شدم.
از آشپزخانه بیرون آمدم و راهم را به سمت اتاقم کج کردم. درب لپ تاپ را باز کردم.

نشستم روی صندلی و موس رو روی مروز گر فایرفکس کشوندم. باز شد. آن بالا روی «مادرستان» کلیک کردم و روی صفحه «پیام جدید» را باز کردم و نوشتم« گاهی دلخوشی ها...

اندکی بعد به خود آمدم و دیدم دارم برای خودم توی خانه، تنهایی و در سکوت، آواز می خوانم. چقدر قشنگ می خواندم. به جان خودم خیلی بهتر از توی حمام می خواندم.

مدتها بود برای خودم با صدای بلند و بدون هیچ واهمه ای از مسخره شدن، نخوانده بودم...

دلخوشی است دیگر. گاهی خودش می آید...

3 نظرات:

غریب کربلا گفت...

عالی بود

پاپتي گفت...

:)

زهراسادات گفت...

این که شوهر آدم تو تلفن چه جوری سلام کنه، خیلییییییی مهمه.