یکشنبه ۱۸ اکتبر ۲۰۰۹

علی

بی دقتی و بدشانسی

روز و روزگاری توی یک خانه‌ای کوچک پسربچه ای به دنیا آمد که اسمش را علی گذاشتند. علی کوچولو روز به روز بزرگ و بزرگ تر می شد. آنها زندگی خوبی داشتند.

12 سال بعد ...

آن روز علی زنگ اول امتحان علوم داشت. ولی او خبر نداشت که امروز امتحان علوم دارند. چون وقتی آقای معلم‌شان هفته‌ی قبل گفته بود که امتحان دارند، علی اول کتاب علومش، امتحان هفته‌ی بعد را ننوشته بود.

صبح وقتی به مدرسه آمد، از بچه ها شنید که چه اتفاقی افتاده و چه امتحانی دارند. خیلی ناراحت شد. با عجله کتاب علوم‌ش را باز کرد و درس دوم را کمی خواند.
وقتی آقای معلم برگه‌ی امتحان را روی میز بچه‌ها گذاشت، او خیلی ترسید ولی خوب، چاره ای نداشت به جز حل سوالات برگه امتحان.

خلاصه آن روز به خاطر اینکه درس را نخوانده بود، به خیلی از سوال‌ها نتوانست جواب صحیح بدهد. ولی با هزار بدبختی هم که بود، بعضی از سوالها رو جواب داد.

پنچ دقیقه‌ی بعد، آقای معلم برگه ها را به بچه ها داد. علی تا نمره اش را دید، خیلی ناراحت شد و شروع کرد به گریه کردن. واقعا هم نمره‌ی خیلی خیلی بدی آورده بود.

حتما می پرسید چند آورده بود؟ بله! نمره‌ی او 4 شده بود. او از عصبانیت برگه ی خود را پاره کرد که ناگهان آقای معلم گفت: «بچه ها !امروز برگه‌هاتون رو به پدراتون نشون بدید و بگید که نظراتشون رو هم بالای برگه تون بنویسند.»

تا علی و بقیه‌ی بچه ها این را شنیدند، خیلی ترسیدند .آخر آنها هم نمره ی خوبی نیاورده بودند و فقط یک نفر نمره بیست را آورده بود.
آن روز علی خیلی گریه کرد . چون تا به حال نمره‌ی تک نگرفته بود. این دفعه با خودش عهد کرد که دیگر نمره‌ی پایین تر از17 نیاورد...

پی نوشت1:
دخترم این داستان را خودش نوشته بود. صدایم زد و برایم خواند. وقتی می خواند، حس می کردم موقع خواندن رنگ به رنگ می‌شود،اما نمی فهمیدم جریان از چه قرارهشت. وقتی داستانش تمام شد، از من پرسید که نظرم چه هست؟

حدس زدم که باید خبری شده باشد. اما به رویش نیاوردم. فقط پرسیدم، بالاخره علی چه کار کرد؟ برگه را به پدرش نشان داد؟ برگه اش که پاره شده بود؟

مکثی کرد و گفت:« احتمالا مجبور میشه به دوستاش زنگ بزنه و دوباره سوال ها رو تلفنی بپرسه!»
بعد قیافه‌ای ناراحت به من نگاهی کرد و گفت:« مامان! فکر می کنید باباش امضاء می کنه؟ فکر می کنید چی بنویسه بالای برگه اش؟»

مکثی کردم و گفتم:« اگر من جای بابای علی بودم، می نوشتم، پسرم به حد کافی جلوی شما خجالت کشیده، انتظار دارید چی بنویسم براتون؟ و امضاش می کردم...»

دخترم خیلی خوشحال شد. دوید به سمت تلفن و به دوستش زنگ زد.
ـ هانیه! سوال اول علوم چی بود؟

پی نوشت 2:

من عین داستانی را که دخترم نوشته بود، اینجا نقل کردم. دخترم 12 سالشه. چطوره داستان‌ش؟

9 نظرات:

ناشناس گفت...

دختر شما چیزی در مورد جعل امضای پدر و مادر نمیدونه؟
:D

madaraneh گفت...

@ناشناس:
اون اصلا داستان رو نوشت که به دو تا نتیجه برسه.
1-از شدت توبیخ شدنش بکاهد
2- عکس العمل من رو پیش بینی کند، که موفق شد.
3ـ دیدید که نیازی نبود امضاء را جعل کنه

nanady گفت...

گفته بودم كه دي-سي مي خوانم؟! انقدر اين پستت روي من موثر بود كه كانكتم كرد! اولا كه دخترت خيلي خوب نوشته اين از اين! بعد هم هم به شما هم به دخترتون تبريك مي گم ...دوست داشتم منم با مادرم اين جوري بودم و دوست دارم بچه هام با من اين جوري باشن...من مجبور بودم برگه هايم را خودم انضا كنم همون جوري كه ناشناس گفت. :(

سيد گفت...

سلام
من كامنت گذاشته بودم براتون
نكنه نرسيده دستتون
به هرحال خوشحال شدم از آشناييتون و ممنونم از حضورتون

خاطرات ويژه گفت...

سلام خوبين شما ؟
داستان باحالي نوشته كه نشون از هوش بالا و ذكاوتش داره . البته اينم هست كه اين متنو نوشته تا عكس العمل شما رو ببينه و ببينه اگر مثبت بود نمرش رو رو كنه !
به هر حال تبريك ميگم به خاطر داشتن همچين بچه هايي ...

مسافر زمینی گفت...

سلام،
آخی چقدر فک کرده بود که اینکارو کنه و داستان رو بنویسه !
دختر باهوشیه.

راستی واسه پست قبلی:
6. چان داماد را به لب برساند !!!!

عطش شکن گفت...

سلام
دخترتون باهوش و خلاقه
اسفند دود کنین از طرف ما!

علی گفت...

مرده همچین موقعیتهایی هستم تا اعتماد به نفس تزریق کنم به بچه..
ایشالا که از پسش براومدین

madaraneh گفت...

@ علی: اصلا تصورش را نمی کردم که اون بتونه با نوشتن داستانی از شدت سرزنش ها و توبیخ های من کم کنه. اما کرد.

هم روح و روان خودش را نجات داد و هم اعصاب من رو اون شب به هم نریخت.برای دختری که همیشه نمراتش خوب بوده، چنین اتفاقی واقعا برایش گران تمام شده. با شنیدن داستانش، عملا درکش کردم.
بعید می دونم دخترم نتونه بقیه نمراتش را بهم بگه. به خوبی آرامش رادر چهره اش می بینم. بهتر و سرحال تر به درسش می رسه.
و من خیلی خوشحالم.