سه‌شنبه ۲۷ اکتبر ۲۰۰۹

کتک در طبقه پایین

داشتم از پله ها می رفتم پایین که به طرف سالن اجتماعات مدرسه‌شان بروم. چشمم افتاد به پسربچه‌ی پیش دبستانی که نشسته بود روی زمین و پاهاش را از هم باز کرده بود و ظرف غذایش که سبزی پلو داخلش بود، جلو بین پاهایش گذاشته بود و با کیف داشت می خورد. اصلا حواسش به جایی یا کسی هم نبود.

یک پسر دیگری از کنارش رد شد و محکم به ظرف غذا لگد زد و رفت کناری ایستاد. چشمایم از تعجب گرد شده بود. پسر هم بلند بلند شروع کرد به گریه کردن. با دستهایش اشک چشمهایش را پاک می کرد و هرلحظه صدایش را بلند و بلندتر می کرد. پسر دیگری که کلاس اول بود، آمد نشست روبرویش و نوازشش کرد و ازش پرسید که کی او را زده؟ پسر بچه هم هق هق کنان با انگشت دستش، به همان پسر، که کناری ایستاده بود و داشت تماشایش می کرد، اشاره کرد.


پسر کلاس اولی به محض اینکه رویش را برگرداند که او را ببیند، همان پسری که اذیت کرده بود، دوید و در یک چشم به هم زدنی به پشت باسن پسر کلاس اولی لگد زد و کمی عقب تر ایستاد.

خیلی حرصم گرفته بود. نمی فهمیدم چرا این کار را می کند. اما همان جا ایستادم و فقط نگاهشان کردم. می خواستم ببینم آخرش چه می شود.
یک مدتی که گذشت، صدای گریه های همان پسر پیش دبستانی کمتر و کمتر شد. بعد آرام آىام با قاشقش برنج هایی را که روی زمین پخش شده بود را جمع کرد و دوباره روی برنج‌های داخل ظرف ریخت. دربش را بست و همانطور که داشت با آستین لباسش اشک و آب دماغش را پاک می کرد، هق هق کنان به سمت کلاسش رفت و درب را پشت سرش بست.

ناراحت شدم.اما بدون هیچ عکس العملی، وارد جلسه شدم و بعد از اتمام جلسه برگشتم خانه. اما از راه مدرسه تا خانه همچنان به یاد آن پسر بودم. پیش خود فکر می کردم که الان مادرش خیال می کند به پسرش خیلی خوش می گذرد و همه چیز گل و بلبل است. حتما هم در حال علم آموزی است.

ظهر که پسرم به خانه آمد، ناهارش را روی میز گذاشتم و نشستم پهلویش.
همانطور که داشت ناهار می خورد، ازش پرسیدم:« محمد حسین! تو در مدرسه کتک هم می خوری؟»

سرش را بالا کرد و لقمه ای که در دهانش بود، به زحمت قورت داد. با تعجب نگاهم کرد. انگار انتظار نداشت چنین سوالی را بپرسم.
مکثی کرد و گفت:« هی...هم می خوریم و هم می زنیم.!»

چشمانم گرد شد. اخم کردم و گفتم:« تو چطور کتک می خوری؟ اصلا چرا باید دعوا بشه؟»

همانطور که سرش پایین بود، نیم نگاهی به من کرد و با دستش پشت سرش را خاراند و گفت:« مامان! بیشتر وقتها دعوا نشده، کتک می خوریم. منم عصبانی می شم و محکم تر پس می زنم تا بفهمه بی عرضه نیستم.ئه ئه! نمیشه که همش بخورم؟!؟»

پرسیدم:« چرا؟ مگه آن جا مدرسه نیست؟ پس این کارها چیه؟»

لبخندی زد و گفت:« مامان جونم! تو مدرسه بچه ها بهم می گن مرد اگه کتک نخوره که مرد نمیشه!!!»

من را بگو؛ چشمانم از تعجب گرد شد و فک‌م افتاد پایین و گفتم:« هاااااان!»

3 نظرات:

مائده ایمانی گفت...

(کامنت خصوصی)
جدی جدی این حرف ( مامان جونم! تو مدرسه بچه‌ها بهم می‌گن...) از دهن یه بچه کلاس اول در اومده؟ یاللعجب!
اما از اینا گذشته، من هم عقیده دارم دعوا و کتک‌کاری همیشه بد نیست. بالاخره بچه ها باید یاد بگیرن از خودشون دفاع کنن یا نه؟

شيرين گفت...

جدي ميگي؟ اونوقت آدم بايد پسرش رو چه جوري بار بياري؟ مبادي آداب باشه كه كتك ميخوره ، بزن بهادر بشه هم كه خوب نيست. اي بابا.

علی گفت...

آفرین
باید تشویقش کرد کتک نخوره. مارو کسی تشویق نکرد، این شد که کتک خور بار اومدیم :(