خیلی دلم میخواست بروم تهران و در مراسم همایش بانوان وبلاگ نویس شرکت کنم.
به منیره پیامک دادم که میآیی با هم برویم؟؟ او هم جواب داد که اگر تو بیایی، میآیم و قید کرده بود که رضایت پدرش در گرو داشتن همراهه.
شب اول با همسرم حرف زدم و به او گفتم که دعوتم کردند و خیلی دوست دارم بروم. خیالش را هم از بابت همراه راحت کردم. با اکراه قبول کرد و من هم دیگر تکرار نکردم که مبادا پشیمان بشود.( بماند که چقدرحرف زدم تا راضی شود)
تصمیم گرفتم که روز قبل ناهار بیشتری درست کنم تا وقتی بچه ها ظهر میآیند خانه، ناهار داشته باشند و بهانه ی نبودن من را نگیرند. حساب کردم که اگر صبح زود پنج شنبه راه بیفتم، بعد از ظهر، یک چند ساعتی زودتر از موعد می رسم. حساب کردم که پسرم ساعت 12:35 می رسد و دخترم ساعت 1 و آقای شوهر هم ساعت 14:30 بعد از ظهر می رسند. با این حساب پسرم یک ربع تنها می ماند و تا بیاید لباسهای مدرسه اش را در بیاورد، خواهرش هم می رسد. تا بیایند آماده بشوند و خستگی در کنند، بابا هم از راه می رسد. غذا هم که روی گازه. ظاهرا مشکلی نیست و من خیلی راحت می توانم یک روز را نباشم. (آقای شوهر بعد از ظهر را خانه بود)
به مادرم زنگ زدم و ایشان را از رفتنم با خبر کردم. اعتراض کردند که نه! تنهایی درست نیست و اینها و من ایشان را هم متقاعد کردم.
امروز که دوباره تلفن زدم به مادرم، شنیدم که داداش هم اعتراض کرده و مایل نبوده من به این سفر بروم. فکر کنم از داداش 10 سالی هم بزرگترم. با این حال به خاطر تذکراو که گقته بود به خاطر تولد امام رضا علیه السلام جاده ترافیکه و ممکن هست برای برگشتن وسیله پیدا نکنم؛ آخر الامر استخاره کردم و این یکی هم ختم به خیر شد.
عزمم را جزم کردم. با منیره هماهنگ کردم و قرار گذاشتم که دوستان قمی هم توی ترمینال تهران به من ملحق شوند. کلی ذوق کرده بودم. باورتان نمی شود.
امروز غروب به پسرم گفتم فردا صبح که به مدرسه می رود، یادش نرود با خودش کلید خانه را بردارد. علتش را که فهمید، خیلی ناراحت شد و قهر کرد و رفت روی تختش خوابید.
بلند شدم و رفتم کنار تختش نشستم. پرسیدم:« چرا ناراحتی؟ من که نمی خوام بمونم. فقط یه ناهار خونه نیستم. تا شب هم که حتما بر می گردم...»
بغض گلویش را فرو داد. دستش را از زیر پتو بیرون آورد و دست من را توی دستهایش گرفت و گفت:« مامان! دلم نمی خواد که برین. تو رو خدا نرین...» و بعد پتو را کشید روی سرش.
زیر پتو سرک کشیدم. نگاهش کردم. دیدم از گوشهی چشمش اشک می ریزد پایین. نوازشش کردم و بهش لبخند زدم.
گفتم:«محمدحسین؛ مامان جون! بخواب. من اصلا هیچ جا نمی رم...»
دو دقیقه بعد گوشی همراهم را برداشتم. صفحه ی ارسال پیام را باز کردم.
«منیره جان، سلام! نمی توانم بیایم. روی آمدن من حساب نکن. قربانت «مادرانه».
و بعد نشستم جلوی لپتاپ ومادرستان را باز کردم... ای همسر بیقواره...
به منیره پیامک دادم که میآیی با هم برویم؟؟ او هم جواب داد که اگر تو بیایی، میآیم و قید کرده بود که رضایت پدرش در گرو داشتن همراهه.
شب اول با همسرم حرف زدم و به او گفتم که دعوتم کردند و خیلی دوست دارم بروم. خیالش را هم از بابت همراه راحت کردم. با اکراه قبول کرد و من هم دیگر تکرار نکردم که مبادا پشیمان بشود.( بماند که چقدرحرف زدم تا راضی شود)
تصمیم گرفتم که روز قبل ناهار بیشتری درست کنم تا وقتی بچه ها ظهر میآیند خانه، ناهار داشته باشند و بهانه ی نبودن من را نگیرند. حساب کردم که اگر صبح زود پنج شنبه راه بیفتم، بعد از ظهر، یک چند ساعتی زودتر از موعد می رسم. حساب کردم که پسرم ساعت 12:35 می رسد و دخترم ساعت 1 و آقای شوهر هم ساعت 14:30 بعد از ظهر می رسند. با این حساب پسرم یک ربع تنها می ماند و تا بیاید لباسهای مدرسه اش را در بیاورد، خواهرش هم می رسد. تا بیایند آماده بشوند و خستگی در کنند، بابا هم از راه می رسد. غذا هم که روی گازه. ظاهرا مشکلی نیست و من خیلی راحت می توانم یک روز را نباشم. (آقای شوهر بعد از ظهر را خانه بود)
به مادرم زنگ زدم و ایشان را از رفتنم با خبر کردم. اعتراض کردند که نه! تنهایی درست نیست و اینها و من ایشان را هم متقاعد کردم.
امروز که دوباره تلفن زدم به مادرم، شنیدم که داداش هم اعتراض کرده و مایل نبوده من به این سفر بروم. فکر کنم از داداش 10 سالی هم بزرگترم. با این حال به خاطر تذکراو که گقته بود به خاطر تولد امام رضا علیه السلام جاده ترافیکه و ممکن هست برای برگشتن وسیله پیدا نکنم؛ آخر الامر استخاره کردم و این یکی هم ختم به خیر شد.
عزمم را جزم کردم. با منیره هماهنگ کردم و قرار گذاشتم که دوستان قمی هم توی ترمینال تهران به من ملحق شوند. کلی ذوق کرده بودم. باورتان نمی شود.
امروز غروب به پسرم گفتم فردا صبح که به مدرسه می رود، یادش نرود با خودش کلید خانه را بردارد. علتش را که فهمید، خیلی ناراحت شد و قهر کرد و رفت روی تختش خوابید.
بلند شدم و رفتم کنار تختش نشستم. پرسیدم:« چرا ناراحتی؟ من که نمی خوام بمونم. فقط یه ناهار خونه نیستم. تا شب هم که حتما بر می گردم...»
بغض گلویش را فرو داد. دستش را از زیر پتو بیرون آورد و دست من را توی دستهایش گرفت و گفت:« مامان! دلم نمی خواد که برین. تو رو خدا نرین...» و بعد پتو را کشید روی سرش.
زیر پتو سرک کشیدم. نگاهش کردم. دیدم از گوشهی چشمش اشک می ریزد پایین. نوازشش کردم و بهش لبخند زدم.
گفتم:«محمدحسین؛ مامان جون! بخواب. من اصلا هیچ جا نمی رم...»
دو دقیقه بعد گوشی همراهم را برداشتم. صفحه ی ارسال پیام را باز کردم.
«منیره جان، سلام! نمی توانم بیایم. روی آمدن من حساب نکن. قربانت «مادرانه».
و بعد نشستم جلوی لپتاپ ومادرستان را باز کردم... ای همسر بیقواره...
29 نظرات:
اشتباه کردید. اشتباه بزرگی هم کردید. هم در حق خودتان و هم فرزند عزیزتان. یک جا دور تسلسل باطل را باید شکست.
وااای خدای من باورم نمیشه!! دارم به خودم فکر می کنم که از بس ماموریت رفته ام این شهرو اون شهر ، از یکه روز گرفته تا بیست روز ،اگر یک ماه جایی نرم پسر هشت ساله ام از من می پرسه چرا ماموریت نرفتی؟ چی شده ؟ نکنه مریض شدی؟؟؟
به نظرم باید بچه رو عادت بدید به گاهی نبودن.
@ناشناس:
اشتباه کردم؟ نمی دونم. اما نمی دونم چرا فکرکردم سفر یه روزه رفتن من ارزش تنها گذاشتن فرزدنم را نداره که بخواد به خاطرش اینقدر نگران بخوابه.
کاش خودتون را معرفی می کردید تا بلکه بتونم با شما سر این جریان به نتیجه برسم. کاری که مادر های ما نیز بارها کرده اند. فقط نکته اش اینجاس که هرگز همسر و فرزندانشون نفهمیدند که توی دل مادرشون چی می گذشته...افسوس
@ شادی:
منم دلم می خواد بچه ام عادت بدم. اما اول باید بهش اطمینان بدم که بر می گردم و برای پسر هفت سالهی من هنوز قابل درک نیست.
روزی که به سفر کربلا رفتم، مجبور شدم تنهاشون بگذارم. در حالیکه باباشون پهلوشون بود.موقع برگشتن در ترمینال که دیدمش، چنان توی بغلم اشک ریخت که از رفتنم شرمنده شدم. بعدش به مدت یک ماه توی اتاقش تنهایی نخوابیدو هرشب با کابوس از خواب می پرید و بهم می گفت: «ترسیدم. فکر کردم دوباره رفتی...»
این نگرانی باهاش بود تا حتی مدرسه هم که می خواست بره. هنوز نتونستم بهش ثابت کنم که رفتنم با برگشتنم همراهه
سلام
دوست داشتم می دیدم تون.
من هم اگر جای شما بودم شاید اشک پسرم رو نمی فروختم به همایش زنان وبلاگ نویس.
خوش حالم که بین برگزیده های این جشنواره ،خانوم هایی مثل شما هم هستند.
(پیام خصوصی.)
سلام. وقتی من و برادرم تقریبا همسن حالای پسر شما بودیم مادرم کنکور ارشد قبول شد. دو روز در هفته نبود. من و برادرم هیچ کدوم شک نداشتیم که بعد از هر بار رفتن برمیگرده اما باز هم هر هفته التماس میکردیم که نره و وقتی میرفت موقع خواب پیراهناشو بغل میکردیم و با گریه میخوابیدیم. من اگه یکی از خالههام پیشمون میموند کمتر غصه میخوردم اما برای برادرم هیچ فرقی نداشت. همین الانش هم وقتی مادرم میره ماموریت بهش پیشنهاد میدیم که نره؛ البته مثل قبلا اصرار و التماس نمیکنیم. وقتی هم که یک در هزار قبول میکنه و میمونه رسما رو ابرهاییم؛ مخصوصا اگه بدونیم به خاطر ما مونده نه دلیل دیگه. تا این جای ماجرا من فکر میکنم نه رفتار پسرتون غیرطبیعیه نه شما اشتباه کردید. در مورد دختر و همسرتون قول نمیدم، اما مطمئنم که پسرتون ارزش فداکاریتون رو درک میکنه و حالا حالاها یادش میمونه. (من هنوز یادمه یه بار مادرم به خاطر بیماری من نرفت دانشگاه. هنوز وقتی بهش فکر میکنم یه جور خوشحالی همراه با امتنان سراغم میآد.)
اما یه چیز دیگه. شما در جواب یکی از کامنتها گفتین بعد از سفر کربلاتون پسرتون یه مدت کابوس رفتنتون رو میدید. اگه اینو بذاریم کنار این حسش که ممکنه تنهاش بذارین، به نظرم یه ذره جای نگرانی داره. ترس از رها شدن تو نوزادا طبیعیه اما تا سه، چهار سالگی دیگه باید تموم بشه. خیلی خوشبینانه نگاه کنیم این نشونه وابستگی بیش از حده. من جای شما بودم حتما با یه روانشناس خوب صحبت میکردم.
*اعتراف! من اصلا نفهمیدم فلسفه اون تیتر چیه.
منی که مرد هستم
منی که هنوز فرزندی ندارم
منی که هنوز محدودیت های زن بودن رو تجربه نکردم
نمی تونم نظری بدم
نمی تونم راه کار ارائه بدم
نمی تونم ....
شاد باشید
@ عطش شکن:
منم مایل بودم بیام اونجا و دوستان را زیارت می کردم. از جمله شما رو.
از لطفتون ممنونم.
و ممنونم که دلگرمی بهم دادید.
@ مائده خانم:
نشنیدی مگه؟
تو اصفهان وقتی یه پسری زیادی مادرش را کنترل می کنه، بهش می گن شوهر بی قواره.
یه جورایی یعنی اجازه همسرمون کم نبود این پسره هم اضافه شد.البته یه اصطلاحه که به شوخی بین زنهای اینجا رایجه
@ آقامصطفی:
می دونم زن نیستید. می دونم فرزند هم ندارید.اما یه روزی بچه که بودید. حتما هم همسر بی قواره مادرتون هم بودید. چیزی یادتون نمیاد؟ اگه نمیاد، از مادرتون بپرسید. حتما خیلی چیزها را از بچگی هاتون براتون تعریف می کنند.
موفق باشید. از حضورتون نیز ممنونم.
@ مصطفی:
کاش لینک وبلاگ خودتون را گذاشته بودید.
بدانید و آگاه باشید که کامنت های خصوصی، فقط با اجازه از صاحبانش، عمومی می شود.
عيب نداره. عوضش ميام اصفهان همو ميبينيم :)
بياري بچه هاي گلت رو ها :*
@ منیره:
باشه. مشتاق دیدارت هستم.انشالله
اینها نظراتیه که در باره متن شما در گوگل ریدر من از طرف چند تا خانم طرفدار حقوق زنان منتشر شده شاید بعضیهاشونو بشناسید به نظز بیربط هم نمیگن
m: چشمش درآد. پس فردا تا سر کوچه هم بخواد بره باید استشهاد محلی هم تهیه کنه. حالا شوهر و مادر و برادر که گذشت. نمی کنن اقلا نسل بعدی رو درست تربیت کنن
Kathy: موافقت شدید با مریم.
خانوم، وبلاگنویس برگزیده، اختیارشو داده دست پسر بچه ی دبستانی!!!!
Elize S: بابا از همون بدو قضیه که اسم زن می شه "بانو" تا اخرش معلومه دیگه ..
Elize S: حالا من چرا این قدر تهوعم گرفت یهو.. بابا یه بیست چار ساعت می خواسته تکون بخوره از جاش همه اهل فامیل رو خبر کرده، آخرشم استخاره کرده!! یکی یه لیوان آب بده دست من!
Farnaz Seify: بابا حال من هم شدید بهم خورد. عصبانی هم شدم حتا! وحدت کامل با مریم و الیز و کتی!
@ پدرام:
اولا ممنونم از شما که نظر سایر دوستان تون را اینجا گذاشتیدو کار خوبی هم کردید.
اما به نظر من بد نیست که وقتی یه مادر بخواد از خونه اش بیرون بره بدون هماهنگی باشه. نگران کردن دیگران به بهانه حفظ استقلال نمی تونه دلیل موجهی باشه.
دوما فکرشو می کردم که من این همه راه که حدود 7 ساعت توی راه بکوبم بیام تهران اون هم فقط برای دوساعت همایش! به نظرم به تنها گذاشتن پسرم و تحمل گریه هایش نمی ارزید. واقعا سفر ضروری هم که نبود.
سوما دوست داشتم مادر بودید و آن وفت نظر شما از جانب مادر بودن تون می تونست خیلی روی روند فکر من تاثیر بذاره. اما به نظر می رسه که اینطور نیست.
یه کم با خودتون فکر کنید. تا حالا شده مادرتون مریض بشه و مجبور بشه چند روزی بره بیمارستان بستری بشه؟ آیا واقعا فضای خونه تون مثل سابق باقی می مونه؟
مریضی هم نه، حتی اگه فقط دو سه روز با پدرتون مشاجره کنه و با اینکه مشاجره و قهر شون ربطی به شما بچه ها نداره، آیا واقعا متاثر نمیشین؟
من یک مادرم. سعی می کنم جاهایی را برم که واقعا ضرورتش ایجاب بکنه. یه مادر حتی نمی تونه غذایی را بخوره که بچه اش براش بد باشه. روحیهی مادرها را فقط مادرا می فهمند. بیخود نیست که دعای مادر در حق بچه اش رد خور نداره و مستجابه.
تا مادر دارید، تورو خدا قدرش را بدونید.
دخترا فقط زمانی همه چیز را می فهمند که خودشون مادر بشن. اون موقع خیلی به یاد مادرشون می افتند و چه بسا شرمگین از رفتارهای تندشون با مادرشون بشن. خدا اون روز رو نیاره که روتون نشه توی چشمای مادرتون نگاه کنید.
به هر حال از خوندن نقطه نظرات تون خیلی خوشحال شدم.
موفق باشید.
من هنوز مادر نشدم ، بنابراین از این حس که بخاطرش چیزی رو که خیلی دوست داشتید و حتی کلی هم بحث کرده بودید، کنار گذاشتید چیزی درک نمی کنم، اما با اینحال فکر می کنم اگر من بودم، و اینقدر دلم می خواست، درجشن شرکت می کردم.
از مناعت و احساس مادرانه شما شرمنده شدم
موفق باشید
اگر مطمئنيد يك روزي نمياد كه حسرت اين روزها رو بخوريد و به كارهايي فكر كنيد كه مي تونستيد انجام بديد ولي در عوض خواسته هاتون رو فداي بچه ها كرديد، مشكلي از بابت اين از خودگذشتگي ها نداريد.
غير از اون اگر ما مادر نبوديم ولي بچه كه بوديم . يادم نمياد براي اينكه مادرم رو اسير خودم كنم گريه و زاري راه انداخته باشم. اين وابسته شدن بيش از حد به ضرر بچه شماست نه به نفع و با اينكارها بيشتر در طولاني مدت بهش ضرر مي زنيد.
@ فانی:
دلم تصمیم بدی نمی گیره.
اما فکر می کنم حق با شماست. من هم دوست دارم وابستگی پسرم خیلی کم بشه.اما نمی خوام هم که آسیب روحی ببینه. بر عکس ، دلم می خواد کم کم با واقعیت روبرو بشه و بپذیره.
شاید یکی از همین روزها با یه روانشناس قرار ملاقات بگذارم.
مادرانه عزیز ممنون از کامنتتون،درباره با پست خودم راستش اسمش رو ایمان گذاشتم چون واقعا اعتقاد دارم که فرهنگ و مذهب باهم عجینند و اعتقاد دارم که خدا گفته من حق خودم رو می بخشم اما حق دیگران رو نمی بخشم و اعتقاد دارم که ما گاهی خیلی خودمون رو مومن می دونیم درحالیکه براحتی حق و حقوق همسایه ها و کلا آدمها دوروبرمون رو نادیده می گیریم. بهنظر من این تکه های مذهب خیلی مهمند و باید دیده بشوند.
خدا خیر کثیر عطا کنه به محمدحسین که نذاشت شما بیاید تا تهران و یک برنامه بی محتوای سرگردان رو ببینید!
elahiiiiii ,ishala sale ayande ke pesareton bozorgtar mishan ba khiyale rahat tu jashn sherkat mikonin:)
@عطش شکن:
الهی.منم فرداش همین دعا رو در حقاش کردم. ممنون عطش شکن
@راضی:
انشالله.
راستی چرا وقتی اومدم به وبلاگ شما سر بزنم، بلاگر، چانه اش را خاراند و بهم گفت:« به نظر نمی رسه از شما برای بازدید این وبلاگ، دعوت رسمی به عمل اومده باشه...».جاتون خالی که ببینید چه جوری ضایع شدیم...
سلام
همین دل رحمی های بیجای مادرانه، گاه کار دستتان میدهد! اما کاش من جای پسر شما بودم. معلومه خیلی دوستش دارین.نه فکر کنین که مادر من کمتر از اونقدری که شما پسرتون رو دوست دارید منو دوست داره ها! اما زمانی که من همسن و سال پسر شما بودم مادرم وبلاگنویس نبود!!!
البته احساس مادرانه را ما مردها هیچوقت به تمام و کمال درک نمیکنیم. شاد و پیروز و سربلند باشید
یه سوالی تو ذهنمه
چرا پسرتون شمارو با فعل جمع صدا میکنه؟ دوره ما هم که همه مثبت بودن فعل جمع زیادی تشریفاتی بود.
ما کلمه تاییدیه کامنت رو برداشتیم، شما چرا گذاشتین؟:دی
@علی:
یادمه وقتی دبیرستان بودم، توی درس ادبیات یه مبحثی بود به نام کاربردهای فعل جمع.یکی از کاربردهایش هم در مورد خطاب کردن پدر و مادره که جنبه ی احترام داره. خیلی مؤثره که بچه ها ، پدر و مادرشون را با فعل جمع صدا بزنند. یه جورایی حرمتشون بیشتر رعایت میشه. جلوی پرده دری را می گیره. در عین حال اون محبت و صمیمت را هم نگه می داره.
اما در نوشتن سعی می کنم به کارش نبرم.چشم.
مگه تاییدیه گذاشتم؟ چشم...اون رو هم بررسی می کنم،آخه قبلا نداشت.
سلام
فکر کردم این متن فقط تو ریدر سر و صدا کرده . الان که خوندم دیدم اینجا هم حسابی داغ بود!
موفق باشید
تمت و لله الحمد
ارسال يک نظر