چهارشنبه ۲۸ اکتبر ۲۰۰۹

اواین روزی که گیر کردم!

دوسال پیش بود که بعد از ظهر به من تلفن زد. با کلی ذوق آدرس وبلاگش را داد. ذوق زدگی اش من را هم سر شوق آورد که بروم بخوانم‌ش.
رایانه را روشن کردم. با چه مشقتی آدرس را روی نوار آدرس نوشتم و اینتر زدم. صفحه ای باز شد که...بله. صفحه مورد نظر شما یافت نشد.
زنگ زدم به او و گفتم چرا باز نمیشه؟
آن طرف سیم شنیدم که می گفت:« آخه اول باید به تلفن وصلش کنی. »
خیلی ناراحت شدم. خیلی چیزها مانده بود تا یاد بگیرم و بدانم. اصولا من هم کم حوصله؛ صبر نکردم بقیه اش را بگوید. دویدم و سوکت سیم تلفن را از پشت تلفن کشیدم بیرون و کردم داخل آن قسمتی که مخصوص سوکت تلفن رایانه بود. بماند که چقدر آن پشت معطل شدم تا بفهمم بین این همه سوراخ سنبه، کدامش مربوط به سوکت تلفن‌ه. خنده داره؟ نخندید خب. جرات دارید به گذشته‌ی خودتان برگردید. ملا که به دنیا نیامده بودید!

خلاصه! وصلش کردیم. بعد خوشحال از این که موفق شدم وصلش کنم، نشستم روی صندلی و دوباره آدرس را تایپ کردم. اما باز هم نشد.
دوباره با تلفن همراهم زنگ زدم بهش.(ا
ین کار با تلفن همراه هم کلی خاطره داره واسه خودش).
ـ الو! سلام... پس چرا نمیشه؟ من که درست وصلش کردم؟
ـ الو...سلام. خب... کارت اینترنت داری؟یوزر و نیم و پسوردش را هم وارد کردی؟
ـ ئه؟! مگه کارت می خواد؟ کارتش چی هست حالا؟ از کجا باید بیارم؟
ـ بله که می خواد. پس چه جوری می خواستی بری تو اینترنت؟
مکثی کردم و گفتم:« خب با همین سیم تلفن دیگه!»

خندید... شما دیگه نخندید خب! درک کنید لطفا!
پاشدم سریع لباسهایم را پوشیدم و سراسیمه از پله ها آمدم پایین. به اولین سوپری نزدیک خانه مان رفتم وبا کلی خجالت ( واقعا فکر می کردم الانه که در موردم فکرای بد بد بکنه) پرسیدم که کارت اینترنت دارید؟
فروشنده که نمی دانم چرا اول براندازم کرد. بعد پرسید چند ساعتی می خوای؟
توی دلم گفتم یا خدا! مگه ساعتیه؟ مگه باید بگم چند ساعتی می خوام؟

دید دارم من من می کنم گفت:« خانم! از دو ساعتی داریم تا بالاتر. بعضیاش هم شبانه اش رایگانه و اینا...»
بعد برگه را آورد و محل یوزر نیم و پسورد را هم نشانم داد. تشکر کردم و خریدم.(
توی دلش چقدر به من خندیده بود حتما)

یادش به خیر...اولین جایی را که با آن وارد اینترنت شدم جایی نبود جز کلرجی من. یادش به خیر. آنجا بود که فهمیدم چقدر دیر آمدم. خیلی دیر...

چند ماهی بود که می خواندم‌ش. بعد روی لینک دوستانش می رفتم و آنها را هم می خواندم. لذتی می بردم که وصف نشدنی بود. خیلی ها حرفهایی می زدند که شاید رو در رو به کسی نمی گفتند. خیلی هایشان آنقدر قشنگ می نوشتند که انگار داری فیلم داستانی تماشا می کنی و گاهی همراه با آنها می خندیدی و حتی شده بود که اشک بریزی.

یادم نمی رود که صفحه نظراتش را باز کردم. هوسم گرفت برایش چیزی بنویسم. وقتی دیدم اولش از من نام و عنوان می خواهد، فکرکردم من که وبلاگ ندارم. پس نباید چیزی از اسم و عنوانم بنویسم. اصلا فکر می کردم آنهایی که با اسم و رسم برایش نظر گذاشته اند، لابد باید از قبل ثبت نامی، چیزی، می کردند.
نظرم را نوشتم و بعدش سند کردم. مثل همیشه دوباره برایم خطا داد. دوباره بهش زنگ زدم. تازه فهمیدم تا زمانی که اسمم را ننویسم، آن نظر، اصلا بالا نمی رود.

سرتان را درد نیاورم. مطمئنا شما هم، چنین دورانی را گذراندید. نگویید نه؛ که باور نمی کنم. خدای نکرده اینترنت باز، که از مادر به دنیا نیامدید. آمدید؟

خلاصه چند ماه بعد که ایشان برگشت اصفهان، همت کرد و اولین وبلاگ را برایم باز کرد و حضور این وبلاگ باعث شد دریچه های زیادی برای من باز شود.
حتی کلمات زیادی بود که در بین جوانها رایج بود که من حتی معنایش را نمی دانستم. مثلا همین اسگل! نمی دانستم دیگر.

دوستان زیادی پیدا کردم که باعث شده بودند با انگیزه بیشتری بنویسم و از اینکه همه چیز را بگویم و بنویسم، نترسم.
لذت اولین کامنت را هرگز یادم نمی رود. یادش به خیر... شما هم هنوز یادتان مانده؟




11 نظرات:

سایانی گفت...

جالب بود.
برای همه تو زمینه های مختلف یه جورایی پیش میاد.

مــژده گفت...

نوشته شوما رو خوندم گفتم بزا منم از خاطرات اولین ورودم به دنیای مجازی بگم ..

madaraneh گفت...

@سایانی:
متشکرم. خب ، چرا شما نگفتید؟

madaraneh گفت...

@ مژده:
خوب کردی. میام ببینم چه کردی؟

حسن قاسم‌زاده گفت...

منم وقتی کلرجی‌من رو دیدم تازه یه عالمه غم نشست سر دلم که چرا دیر دیدمش
بعدش ...
وای خدا یاد تمام خاطره‌های اینترنتی‌م افتادم و همون حس همیشگی...
راستی،آره دوران دانشجویی تو دانشگاه ما از 6 تا 8 سال متغیره :)

madaraneh گفت...

@حسن قاسم زاده:
پس شما هم درک می کنید که دیر رسیدم و دیر شناختمش.

سيد گفت...

سلام مادرانه گرامي
ديگه تشريف نياوردين اونطرفا
ما كه مياييم اين كامنتينگ شما ما رو قبول نمي كنه
خاطره جالبي بود و در عين خنده داري آموزنده.. بايد گذشته را فراموش نكنيم تا مغرور نشويم

ناشناس گفت...

سلام
وبلاک باصفایی دارید. از تجربه‌های مادریتون استفاده میکنم. البته بهتره بگم خواهم کرد. موفق باشید.
معصومه

madaraneh گفت...

@سید:
علیک سلام سید بزرگوار.مطالب شما را از طریق گودر پی گیر بوده ام.
ممنون از حضورتون.

madaraneh گفت...

@معصومه:
از لطف تون ممنون. شما کدوم«معصومه »هستی؟

Najva گفت...

این پست تون خیلی باحال بودها، میموند ته دلم اگه نمیگفتم :دی
فقط اینکه من تا یاد نمی گرفتم شروع نمیکردم و دست به چیزی نمی بردم، هرجور بود اول مطمئن میشدم تا مبادا یه وقت سوتی ای چیزی بدم، اما گمونم شیوه شما زودتر به موفقیت میرسه!
یا حق!