شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹

بابا...بابا...

یک هفته منزل مادرشوهرم ماندم. هر روز صبح بعد از رفتن بچه ها، کیف و بساطم را بر می داشتم و به آنجا می رفتم. از روز یکشنبه تا الان که دقیقا با امروز شد یک هفته. این طوری رفتن‌م به آنجا جزو بی سابقه ترین کارهایم بود. به ظاهر می رفتم که در غم مادرشوهرم شریک باشم. تنهایش نگذاشته باشم. کمک، خواهر‌های همسرم باشم تا کارهای مربوطه بهتر و خوب‌تر انجام بشود.

راستش ازخدا که پنهان نبود، اما ته قبلم می رفتم تا از نزدیک بفهمم ته قلب مادر شوهرم چه می گذرد. می خواستم بفهمم به پایان رسیدن عمر همدم مادر شوهرم، چه شکلیه؟ می خواستم بفهمم مادرشوهرم شب که می‌شود چگونه جای خالی همسرش را نگاه می کند. می خواستم حسش را بفهمم و ببینم و بشنوم. اما دریغ... این یک هفته فقط سکوتش را دیدم. گهگداری هم زمزمه اش را می شنیدم. زیر لب فقط می گفت:«بابا...بابا...»
آ
این یک هفته خیلی سعی کردم خودم را بگذارم جای او. بفهمم با خودش چه فکرهایی می کند؟ آخرهفتاد سال، همراهی ، کم سالی نبود. همه جا با هم بودند. خوشی هایشان دیده بودم. بحث وجدل هایشان را هم دیده بودم. این آخری حتی قربان صدقه رفتن‌های پدرشوهرم و بی محلی های مادرشوهرم را هم دیدم. دوست داشتم این دم آخری که پدر شوهرم پر کشید، چه حسی داشت؟ چه فکری توی سرش بود؟

خیلی سعی کردم. بارها و بارها سعی کردم که خودم را بگذارم جای او. اما نه تنها درک نکردم، حتی فکرم هم تا به آنجا قد نکشید.
مدام می نشستم کنار تختش. نگاهش می کردم. خواب بود. اصلا این یک هفته را فقط خوابید بدون اینکه بین‌اش حرفی بزند. یا حتی آهی بکشد و یا جزع و وزعی بکند. او فقط ساکت شده بود. آن مدل ساکت شدنی که معلوم بود دارد فکر می کند.

امروز که ازسر مزارش به طرف ماشین بر می گشتیم، به همسرم نگاهی کردم و گفتم:« من که بمیرم، غیرت بازی در نیار. بگذار عکسم بالای سر مزارم باشد. بگذار حتی بی سوادها از دور مزارم را پیدا کنند و برایم فاتحه ای بخوانند. چه می دانم. خیلی ها که من را با اسم نمی شناسند. بگذار لااقل چهره ام من را به یادشان بیندازند تا بعدش فاتحه ای برایم بخوانند...»

نگذاشت و نه برداشت...گفت « باشه عزیزم! تو مشکل مردنت را حل کن ، بقیه اش با من!»

خدا خیرش بدهد. بعد از کلی عزاداری و گریه و زاری، هر دویمان خندیدیم. خیلی چسبیید. آمدم بهش بگویم که اگر مردم، معطل نکن و برو زن بگیر...اما زبانم را گاز گرفتم. نگفتم...‌
راستش ترسیدم در کار خیر، عجله کند...

4 نظرات:

ناشناس گفت...

من هم یک بار که داشتم برای یکی وصیت میکردم شبیه همین چیزا رو که از همسرتون شنیدین شنیدم. بهم گفت تو بمیر، باقیش با من. بعدها یه شب که مریض شده بودم و بستری، بهم گفت اون شب اون حرفا رو زده بود فقط برای اینکه نذاره وصیت کردنم رو ادامه بدم

علی زادمهر گفت...

خوب نوشتی خیلی خودمانی بود

من و دلنوشته هام گفت...

خدا بیامرزدشون
مادرشوهرت اینجوری داشته عزاداری می کرده طفلک خدا سر هیشکی نیاره واقعا بعد از اینهمه سال سخته و درکش سخت تره

صندوقک گفت...

خدایشان بیامرزد، منکه پدرم الان چهار سال است فوت کرده و هنوز هم مادرم خیلی وقتها تنها با نگاه به عکس او یا آوردن اسمش چشمهایش پر از اشک می شود.