چهارشنبه ۲۷ مهٔ ۲۰۰۹

تیغ

دلم می خواهد خیلی چیزها را بنویسم. خیلی حرفها را بگویم. خیلی اتفاقات را لو بدهم. چیزهایی را بنویسم که شاید به فکر تان هم خطور نکند که ممکنه اینها هم در فکر و ذهن مادران شما هم باشد... اما حیف...

تیغ توی گلویم گیر کرده... آخ!

یکشنبه ۲۴ مهٔ ۲۰۰۹

عمرا اگر بگذارم دست من رو بگیری!

از این بکش و ببند های انتخاباتی به شدت دارم خسته می‌شوم. توی گوگل ریدر، توی فرندفید و خیلی جاهای دیگراز سر وصدای بی اندازه اش خسته شده ام . مخصوصا از این همراهان میرحسین که دیگر شورش را در آورده اند.

عمرا اگر بگذارم همسرم کاندیدای ریاست جمهوری بشود... عمرا اگر بگذارم دستم را بگیرد و...هع!

عجالتا اگر من به احمدی نژاد رای بدهم، خیلی کار بدی کرده ام؟

شنبه ۲۳ مهٔ ۲۰۰۹

موزی که داماد پوست گرفت!

وقتی داماد وارد اتاق گفتگو شد، دیدم یک کتابچه ی کوچکی دستشه که روی جلدش نوشته بود:" ازدواج آسان ،نوشته‌ی دکتر بانکی".
دیدم هر ازگاهی برگی از همان کتاب را ورق می زند و سوالش را از روی همان کتاب می پرسد. اولاش فکر می کردم که کلاس می گذارد. اما بعدش که دیدم در پایان جلسه کتاب را به عروس خانم هدیه کرد، تعجب کردم.

به عروس گفته بود:" این جور وقتها خیلی از ماها حضور ذهنمون رو از دست می دیم و بعد تازه یادمون میافته که چی می خواستیم بپرسیم. سوالها مهم نیست. مهم جوابهای من و شماست که معیارهامون رو مشخص می کنه."

بعد از سه جلسه که گذشت؛ دعوت‌مان کردند که به منزل پدر داماد برای بازدید برویم. خب، ما هم رفتیم.
من و همسرم که راوی بودیم به همراه خواهر و برادرهای عروس و دونفر از بزرگ فامیلشان رفتیم. یک جعبه شیرینی تر خریدیم و بردیم.
تا اینجایش مراسمش عادی بود، مثل خیلی از جاهای دیگر.

اما من لذت بردم وقتی پدر داماد مقدار مهریه رو پرسیدند و در جواب، برادر بزرگ عروس که جای پدر مرحوم عروس را پر کرده بود، گفت:" تا اینجا خواهرم امانت بود دست من و مادرم. بعدش دیگه می سپاریم دست خودتون. هرگلی که می زنید، به سر خودتون می زنید. من هیچ نظری ندارم واسه‌ی مهریه."

داماد یک برگه ی زیبایی را آورد و داد دست عموی خوش خطش و او هم نوشت. بعد دو دستی به عروس و برادرش و مادرش دادند. آنها هم فقط امضایش کردند. (در اصفهان، در مراسم مهریه، خیلی بحث بالا می گیره و عروس بالا میگه و دوماد نیز چونه می زنه...خیلی زشته)

باز هم کیف کردم . وقتی دیدم مراسم مهریه که تمام شد ، مادر داماد یک هدیه تشکرانه را روی سینی سیلور گذاشته بود که به طرز زیبایی با گل تزیینش کرده بود، به عروس داد و عروس هم کادو را گرفت و با تبسمی تشکر کرد. می دانید هدیه توش چی بود؟ باور کنید که طلا نبود!

بعدش کلی خندیدیم که دیدیم داماد با چه کیفی موز و پرتقال و سیب، پوست گرفته و خیلی خوشگل گذاشت جلوی عروس. کلی دستشان انداختیم. این جا همه دست زدند و کلی سر به سر داماد گذاشتند.

این مسخره بازی ‌های پشت صحنه که بعد ،سر عروس در می‌آوریم خیلی لذت بخشه.


جایتان خیلی خالی بود. کاش شما هم بودید. با همدیگر شیرینی می خوردیم. خوردن داشت به خدا...

جمعه ۲۲ مهٔ ۲۰۰۹

خواهر یعنی کاتالیزور؟

اینقدر مهمه که اطرافیان حواس‌شان به حرف زدنشان باشد. مخصوصا وقتی قراره دو نفر با هم دیگر ازدواج کنند. یک اظهار نظر عجولانه یا یک نگاه مایوسانه می تواند آنقدر تاثیر گذار باشد که بعدها اثر مخربش به مرور خودش را نشان می دهد؛ حتی اگر آن ازدواج هم سر بگیرد.

بعد از مدتها امروز لذت بردم. لذت بردم که در مرحله ی سوم خواستگاری آنقدر عروس و داماد با هم اتفاق نظر داشتند که دیگر بحثی برای تعیین مهریه باقی نماند.

وقتی هر دو خانواده با سواد باشند. عروس و داماد در حین با سواد بودن، ملاک مادی برایشان مهم نباشد. وقتی بنا بر این گذاشته می‌شود که همه خوب هستند مگر اینکه خلافش ثابت بشود. انتظار که ندارید که از چنین مراسمی لذت نبرم؟

خوشحال شدم که نترسیدم از اینکه عروس را معرفی کردم برای" برادر شوهر" دوستم که سالها با هم دوست بودیم.

خوشحال شدم که توانستم تمام گوشه و کنایه هایی که عروس به من در طول زندگی ام زده بود؛ را فراموش کنم و دل به دریا بزنم وچشمم را برای همه‌ی چیزهایی که بین مان گذشته، ببندم.

الان بهترین وقت تلافی کردن بود. نکردم وبه جایش به شدت دارم لذت می برم که در چنین شبی یک آشیانه برپا می شود. چه بهتر که در برپا شدنش من هم سهیم باشم...

فردا قراره برویم بازدید، خانه‌ی داماد. گل ببریم یا شیرینی؟

راستی ! کی بود که گفت:" خواهریعنی کاتالیزور؟"
می خواستم بگویم بعضی وقتها خواهر دلش می خواهد کاتالیزورانه عمل کند؛ منتهی اگر بخواهد، می تواند ترمز دستی خوبی هم باشد. گفتم که بعدا نگویید نگفتی...ههع
حواس باید جمع باشد...



پنجشنبه ۲۱ مهٔ ۲۰۰۹

داماد

مادر 1: یادته پسر مردم رو جمعش کردیم و واسه‌ی خودمون دامادش کردیم؟
مادر 2: آره ؛ یادمه. چطور؟
مادر 1: هیچی دیگه! می خواستی چی بشه؟ اگه پسرت رو جمع کردند، خیلی غصه نخور! دنیا جای مکافاته.

با تبسمی کوتاه؛ مکث کرد و دیگر هیچ چیزی نگفت.

او فقط فرزندش را به خدا سپرد.
چون کاری دیگری از دستش بر نمی‌آمد...

چقدرسخت و تلخه...



چهارشنبه ۲۰ مهٔ ۲۰۰۹

پفکی که غارت شد...

برای پسر فینگلی‌ام یک مشت پفک هندی درست کردم که مثلا هله هوله نبرد مدرسه و خوراکی هایش دست پخت خودم باشد.

امروز ظهر که که برگشت خانه، گریه کنان به من گفت:" مامان! زنگ تفریح پفک‌هندی ام را از توی کیف‌م در آوردم که بخورمش، بچه‌های کلاس پنجمی مدرسه مون، ریختند سرم و همه‌شو خوردند؛ حتی یه دونه اش هم برای خودم نذاشتند. تازه هل‌م دادند زمین، دستم هم زخمی شد... های...های..."
.
.
ببینم شماهایی که پسر بچه بودید، زمان بچگی تان را یادتان می‌آید؟ یعنی می گویید پسر من بزرگ شود، به همین بی عرضه‌گی باقی می‌ماند؟
دلم نمی‌خواهد یک مرد ضعیف تحویل بدهم بیرون.

چه کار کنم که بدون بد جنس بودن، حریف باشد؟


دوشنبه ۱۸ مهٔ ۲۰۰۹

لباس عروسی که باید ...

الهی شب عروسی ‌ات باران ببارد تا من هم با ماشین جلوی پایت آن چنان ویراژ بدهم که لباست گلی بشود و دلم خنک شود... فقط دعا کن دعوت نشوم. :دی

هان ! چیه؟ مگه فقط آرزو برای جوانان عیب نیست؟ خب! ما هم دل داریم دیگر...



سه‌شنبه ۱۲ مهٔ ۲۰۰۹

نمره منفی زندگی

گاهی حل نکردن بعضی از مسئله‌ها، بهتر از گرفتن نمره منفی‌ه.

دل درد دخترانه، تدبیر مادرانه

ظهر که از مدرسه که آمد خانه، از دل درد به خودش می پیچید. می گفت:" مامان! خسته شدم از بس دستشویی رفتم... از صبح تا حالا سه مرتبه رفتم. مامان ! حالم بده هااا..."

گفتم تا 5بار نشود، نمی‌شد گفت که دل دردت از آن دل دردهاست.

یک دانه سیب برایش رنده کردم. ریختم داخل بشقاب و مقدارخیلی کم هم آبلیمو بهش اضافه کردم و بهش دادم.

همانطور دولا دولا به سمت میز رفت و نشست روی صندلی. سیب را خورد. اما به محض اینکه خورد؛ دادش به هوا بلند شد. آی دلم...دلم ...دلم دلم...مامااااان( فقط گریه نکرده بود هنوز)

پا شدم و رفتم سراغ جعبه ها داروها. کشوهایش را باز کردم و قرص "هیوسین" را از لابه لای داروها پیدایش کردم. می‌دانستم این قرص تسکین دهنده‌ی دل درده. با یک لیوان آب بهش دادم و او هم بدون معطلی خورد.
از او خواستم به تختش برود و کمی بخوابد.

با سریع پیش دکتر رفتن، زیاد موافق نیستم. معتقدم مادرها پرستارهای بهتری برای بچه هایشان هستند. می دانند چه چیزی خورده و یا لااقل زودتر از دکتر، پی به علت بیماری می برند.

توی آشپزخانه داشتم برای پسرم شیر موز درست می کردم که دخترم هم دولا دولا به سمت آشپزخانه آمد. رویم به سمت دستگاه مخلوط کن بود و ندیدم که دست دراز کرد و نصف موز را خورد. وقتی برگشتم ببینمش، دیدم ته موز داخل دهانش پایین می رود. داد زدم : " نخور! اون موز رو نخور..."

موز را قورت داد و گفت:" چرا نخورم؟ گرسنمه! "
با ناراحتی گفتم:" چرا خوردی؟ موز برای کسی که سرماخورده، خیلی بده. برای دل دردت هم بده. مگه تو اسهال نداشتی؟ مگه دل درد نداشتی؟ خب؛ دختر ! موز بدترت می کنه که! "

دو دقیقه بعد؛ آخ و اوخش بلند شد. دل دردش منقبض شده بود. دردش بیشتر شده بود اما نوع دردش این بار فرق کرده بود. یبوست بد دردیه. خدا نصیب دشمن تان هم نکند.
ـ خدایا! چه کار کنم الان؟
سریع توی اینترنت سرچ کردم. در همان لحظه هم دیدم دوستم آن لاین هست. ازش خواستم از مادرش کمک بگیرد. مادرش گفته بود که هرچه سریع تر به مطب دکتر برسونمش. می گفت شاید میکربی یا ویروسی شده باشد.
اما دخترم تب نداشت. آن موقع شب هم همسرم خانه نبود.
در حین سرچ کردن، دیدم نوشته جوشانده نعنا کمک موثری به رفع دل درد می کند. اما من که نعناع و عرقش را توی خانه نداشتم.

یادم آمد که خاکشیر، تنها گیاهی که هم خشک‌ش . هم جوشانده اش حلال اسها ل و یبوسته. یعنی هر کدامش که باشد، درمان می کند.
سریع ملاقه را برداشتم . یک قاشق غذاخوری خاکشیر را داخل ملاقه ریختم و کمی آب را رویش ریختم. دنباله‌ی ملاقه را دستم گرفتم و روی گاز روشن، گذاشتم. 20 ثانیه بعد، آب داخل ملاقه جوشید و خاکشیرها هم با آن جوشیدند. یک کم که روی اجاق گاز نگهش داشتم، ریختم داخل یه فنجان و با یه حبه قند به دخترم دادم. او هم خورد. یک ربع بعد دیدم همانطور به حالت سجده روی تختش خوابش برده. آرام آرام پاهایش را دراز کردم و پتورا رویش انداختم.
بعد برای فردای صبحش، کته شوید با برنج لنجانی پختم. چه بویی پیچیده بود.

ساعت را نگاه کردم. ساعت از 2 نیمه شب هم گذشته بود. بچه هایم آرام خوابیده بودند. اما همچنان جای همسرم خالی بود.
اندکی فکر کردم. نفهمیدم که کی خوابم برد که صبح با صدای پیامک همسرم از خواب بیدار شدم. وقت نماز صبح شده بود.

جمعه ۸ مهٔ ۲۰۰۹

جایی که...


بگذارید اول دعوت ایشون را اجابت کنم، بعد برایتان می‌گویم این مراسم خواستگاری چه شد و سرانجام این دو نیمه سیب توانستند با هم چفت بشوند یا نه؟!

مسجد‌های زیادی از دوران کودکی تا الان که مثلا بزرگ شده‌ام، رفته‌ام.

اما تاثیری که این مسجد تو روحیه‌ام گذاشته بود را نداشت.
وقتی داخل شدم، بزرگی و عظمت خیره کننده اش به یک طرف، اینکه بنشینی داخل صحن مسجد و تصور کنی که خیلی وقت‌پیش حضرت علی توی همین مسجد نورانی ، روی همین محراب، بی رحمانه فرق سرش را به‌هنگام سجده بزنند، آن هم فقط برای مهریه یک دخترسیاه چهره‌ی خوشگلی مثل قطام؛ حال بدی پیدا می کنی.

بعد در همین فکر و خیال باشی، یهو صدای مناجات حضرت علی را با لحن فصیح عربی بشنوی که آن مرد عرب رسا و شمرده از پشت پرده بگوید :" یا مولای! یا مولای! انت الغفور وانا مذنب و هل مذنب الا الغفور"
بخواند و تو متوجه معنی هاش بشوی... ای مولای من! تو بخشنده ای و من گناهکار! آیا کسی جز بخشنده، کسی می تواند گناهکار را ببخشد؟

لامصب چقدر عربی را فصیح بیان می کرد!

من و تو که می دانیم حضرت علی معصوم بودند و خالی از هر گناه. پس این مناجاتشان چه بود؟ آدم از خودش خجالت می‌کشد و می بیند حتی برای با خدا حرف زدنش هم نیاز به این معصوم دارد که یادش بدهد. گاهی با خودم می گفتم اگر ایشان این طور با خدا حرف می زدند، پس دیگر وای به حال ما.

کدام‌مان از خود مطمئن هستیم؟

نمی‌دانم خدا چه قدرتی توی صدای آن مرد عرب گذاشته بود که مفهوم بند بند آن مناجات حضرت علی تو وجودم نفوذ می کرد.

ته دلم جلوی حضرت علی شرمنده شده بودم که چطور توبه نکرده، پاهایم را داخل مسجدشان گذاشتم...
قسمت‌تان بشود و بروید داخلش؛ خواهید فهمید که من چه می گویم.

انشالله وقتی که حضرت مهدی خواستند ظهور کنند، تو مسجد کوفه که مرکز حکومت‌شان می‌شود، همدیگر را آنجا خواهیم دید...
رویش که ننوشتند! شاید همین هفته ظهور کردند و آنجا همدیگر را دیدیم!

خیلی "پر رو" و "پر توقع‌"م. مگه نه؟

چهارشنبه ۶ مهٔ ۲۰۰۹

پشت صحنه‌ی خواستگاری از دید راوی

توی خواستگاری‌ها، جلسه‌ی اول خیلی نقش مهمی را بازی می کند؛ اما بیشتر دختر و پسرای دم بخت ازش غافلند.
یک حرف بی حساب، یک نگاه کم توجه، یا یک پوشش نامتقارن می تواند لگد به بختی بزند که تازه وارد است. حواسمان که نیست. پس لااقل اگر کسی از اطرافیان تذکر می‌دهد، فوری به حساب فضولی یا حسادتش نگذاریم و دو دستی بچسبیم .
لااقل دفعه‌ی بعد تکرارش نکنیم.
اما این وسط بیشتر زحمتش به دوش آن راوی مظلومی‌است که برای خدا دو طرف را به هم معرفی می کند و تا آخر هم باید بماند و هر دوطرف را توجیه کند.

چقدر کار سختیه... به تازگی پای من هم درون این گود افتاده. انشالله اگر موفق شدم و این وصلت سر گرفت؛ دوست دارم خوشیها و مشقات پشت صحنه اش را با شما در میان بگذارم. معمولا پشت صحنه‌ها خیلی جذاب تر و به درد بخورتر از خود فیلم‌هاست.

خدا را چه دیدید؟ شاید به کارتان آمد.

شنبه ۲ مهٔ ۲۰۰۹

خانم معلمی که یادش ماند روز دانش آموز را.

روز معلم طبق برنامه هرسال برای معلم‌هایم کادو می بردم. معمولا هم دو کتاب علمی که بابا برایم تهیه اش می کردند، را کادوپیچ می کردم و می بردم.

اما تنها یک سال روز معلم به یادم ماند. روزی که من برای معلم‌ جغرافی‌مان یک کتابی که الان اسمش هم یادم نیست، کادو بردم. آن هم معلمی که مطمئن بودم بچه‌ها دوستش ندارند و برایش کادو نمی‌خرند. نمی دانم از روی ترحم بود یا اینکه واقعا دوستش داشتم، یادم که نمی‌آید. اما یادمه برایشان خریدم و در کاغد کادوی خوشگلی پیچیدمش و بردم.

سال بعد روی 13 آبان بی خبر از همه‌جا همان معلم آمد دم درب کلاسم وبا انگشتش به من اشاره کرد که یعنی بیا بیرون!

هنوز دبیر مان نیامده بود. آمدم بیرون. دستم رو گرفت و من رو برد به طرف حیاط مدرسه.

بعد از زیر مقنعه‌اش یک کادویی را که قایم کرده بود، دو دستی به طرفم گرفت. بعد همانطور که من رو می بوسید، گفت:" کسی نفهمه به تو دادم ها. خواستم روز دانش آموز را بهت تبریک بگم... ."


باورم نمی شد که یک سال صبر کرده باشد تا روز دانش آموز برسد.

کتاب آشپزی بود که بعدها وقتی ازدواج کردم خیلی به کارم آمد. چقدر یادش می‌کردم وقتی دست‌پختم خوشمزه می‌شد.

شنیدید که می گویند جواب سلام را نیکوتر بدهید؟

این کار خانم معلمم تا ابد ملکه‌ی ذهنم شد. ممنونم خانم معلم عزیزم...

جمعه ۱ مهٔ ۲۰۰۹

لج‌باز

تا حالا شده حوصله تان به شدت سر برود و ندانید چه کار کنید که برگرده سرجایش؟
هی وبلاگ‌ها را زیر و رو می کنم. گاهی کتابهای کتابخانه‌ام را بر می دارم و به عنوانهایش نگاه می‌کنم؛ اما چنگی به دلم نمی زند.


شده ام مثل کسی که گرسنه‌اش شده و می‌رود سر یخچال ؛ اما نمی‌داند دلش چه می‌خواهد و با سرک کشیدن داخل یخچال هم معده‌اش ساکت نمی شود و با عصبانیت درب یخچال را می بندد!!!

آخرش برای لجبازی با خودم، فقط خوابیدم...های...