چهارشنبه ۲۸ اکتبر ۲۰۰۹

اواین روزی که گیر کردم!

دوسال پیش بود که بعد از ظهر به من تلفن زد. با کلی ذوق آدرس وبلاگش را داد. ذوق زدگی اش من را هم سر شوق آورد که بروم بخوانم‌ش.
رایانه را روشن کردم. با چه مشقتی آدرس را روی نوار آدرس نوشتم و اینتر زدم. صفحه ای باز شد که...بله. صفحه مورد نظر شما یافت نشد.
زنگ زدم به او و گفتم چرا باز نمیشه؟
آن طرف سیم شنیدم که می گفت:« آخه اول باید به تلفن وصلش کنی. »
خیلی ناراحت شدم. خیلی چیزها مانده بود تا یاد بگیرم و بدانم. اصولا من هم کم حوصله؛ صبر نکردم بقیه اش را بگوید. دویدم و سوکت سیم تلفن را از پشت تلفن کشیدم بیرون و کردم داخل آن قسمتی که مخصوص سوکت تلفن رایانه بود. بماند که چقدر آن پشت معطل شدم تا بفهمم بین این همه سوراخ سنبه، کدامش مربوط به سوکت تلفن‌ه. خنده داره؟ نخندید خب. جرات دارید به گذشته‌ی خودتان برگردید. ملا که به دنیا نیامده بودید!

خلاصه! وصلش کردیم. بعد خوشحال از این که موفق شدم وصلش کنم، نشستم روی صندلی و دوباره آدرس را تایپ کردم. اما باز هم نشد.
دوباره با تلفن همراهم زنگ زدم بهش.(ا
ین کار با تلفن همراه هم کلی خاطره داره واسه خودش).
ـ الو! سلام... پس چرا نمیشه؟ من که درست وصلش کردم؟
ـ الو...سلام. خب... کارت اینترنت داری؟یوزر و نیم و پسوردش را هم وارد کردی؟
ـ ئه؟! مگه کارت می خواد؟ کارتش چی هست حالا؟ از کجا باید بیارم؟
ـ بله که می خواد. پس چه جوری می خواستی بری تو اینترنت؟
مکثی کردم و گفتم:« خب با همین سیم تلفن دیگه!»

خندید... شما دیگه نخندید خب! درک کنید لطفا!
پاشدم سریع لباسهایم را پوشیدم و سراسیمه از پله ها آمدم پایین. به اولین سوپری نزدیک خانه مان رفتم وبا کلی خجالت ( واقعا فکر می کردم الانه که در موردم فکرای بد بد بکنه) پرسیدم که کارت اینترنت دارید؟
فروشنده که نمی دانم چرا اول براندازم کرد. بعد پرسید چند ساعتی می خوای؟
توی دلم گفتم یا خدا! مگه ساعتیه؟ مگه باید بگم چند ساعتی می خوام؟

دید دارم من من می کنم گفت:« خانم! از دو ساعتی داریم تا بالاتر. بعضیاش هم شبانه اش رایگانه و اینا...»
بعد برگه را آورد و محل یوزر نیم و پسورد را هم نشانم داد. تشکر کردم و خریدم.(
توی دلش چقدر به من خندیده بود حتما)

یادش به خیر...اولین جایی را که با آن وارد اینترنت شدم جایی نبود جز کلرجی من. یادش به خیر. آنجا بود که فهمیدم چقدر دیر آمدم. خیلی دیر...

چند ماهی بود که می خواندم‌ش. بعد روی لینک دوستانش می رفتم و آنها را هم می خواندم. لذتی می بردم که وصف نشدنی بود. خیلی ها حرفهایی می زدند که شاید رو در رو به کسی نمی گفتند. خیلی هایشان آنقدر قشنگ می نوشتند که انگار داری فیلم داستانی تماشا می کنی و گاهی همراه با آنها می خندیدی و حتی شده بود که اشک بریزی.

یادم نمی رود که صفحه نظراتش را باز کردم. هوسم گرفت برایش چیزی بنویسم. وقتی دیدم اولش از من نام و عنوان می خواهد، فکرکردم من که وبلاگ ندارم. پس نباید چیزی از اسم و عنوانم بنویسم. اصلا فکر می کردم آنهایی که با اسم و رسم برایش نظر گذاشته اند، لابد باید از قبل ثبت نامی، چیزی، می کردند.
نظرم را نوشتم و بعدش سند کردم. مثل همیشه دوباره برایم خطا داد. دوباره بهش زنگ زدم. تازه فهمیدم تا زمانی که اسمم را ننویسم، آن نظر، اصلا بالا نمی رود.

سرتان را درد نیاورم. مطمئنا شما هم، چنین دورانی را گذراندید. نگویید نه؛ که باور نمی کنم. خدای نکرده اینترنت باز، که از مادر به دنیا نیامدید. آمدید؟

خلاصه چند ماه بعد که ایشان برگشت اصفهان، همت کرد و اولین وبلاگ را برایم باز کرد و حضور این وبلاگ باعث شد دریچه های زیادی برای من باز شود.
حتی کلمات زیادی بود که در بین جوانها رایج بود که من حتی معنایش را نمی دانستم. مثلا همین اسگل! نمی دانستم دیگر.

دوستان زیادی پیدا کردم که باعث شده بودند با انگیزه بیشتری بنویسم و از اینکه همه چیز را بگویم و بنویسم، نترسم.
لذت اولین کامنت را هرگز یادم نمی رود. یادش به خیر... شما هم هنوز یادتان مانده؟




همسر بی قواره

خیلی دلم می‌خواست بروم تهران و در مراسم همایش بانوان وبلاگ نویس شرکت کنم.

به منیره پیامک دادم که می‌آیی با هم برویم؟؟ او هم جواب داد که اگر تو بیایی، می‌آیم و قید کرده بود که رضایت پدرش در گرو داشتن همراهه.


شب اول با همسرم حرف زدم و به او گفتم که دعوتم کردند و خیلی دوست دارم بروم. خیالش را هم از بابت همراه راحت کردم. با اکراه قبول کرد و من هم دیگر تکرار نکردم که مبادا پشیمان بشود.(
بماند که چقدرحرف زدم تا راضی شود)

تصمیم گرفتم که روز قبل ناهار بیشتری درست کنم تا وقتی بچه ها ظهر می‌آیند خانه، ناهار داشته باشند و بهانه ی نبودن من را نگیرند. حساب کردم که اگر صبح زود پنج شنبه راه بیفتم، بعد از ظهر، یک چند ساعتی زودتر از موعد می رسم. حساب کردم که پسرم ساعت 12:35 می رسد و دخترم ساعت 1 و آقای شوهر هم ساعت 14:30 بعد از ظهر می رسند. با این حساب پسرم یک ربع تنها می ماند و تا بیاید لباسهای مدرسه اش را در بیاورد، خواهرش هم می رسد. تا بیایند آماده بشوند و خستگی در کنند، بابا هم از راه می رسد. غذا هم که روی گازه. ظاهرا مشکلی نیست و من خیلی راحت می توانم یک روز را نباشم. (
آقای شوهر بعد از ظهر را خانه بود)

به مادرم زنگ زدم و ایشان را از رفتن‌م با خبر کردم. اعتراض کردند که نه! تنهایی درست نیست و اینها و من ایشان را هم متقاعد کردم.

امروز که دوباره تلفن زدم به مادرم، شنیدم که داداش هم اعتراض کرده و مایل نبوده من به این سفر بروم. فکر کنم از داداش 10 سالی هم بزرگترم. با این حال به خاطر تذکراو که گقته بود به خاطر تولد امام رضا علیه السلام جاده ترافیکه و ممکن هست برای برگشتن وسیله پیدا نکنم؛ آخر الامر استخاره کردم و این یکی هم ختم به خیر شد.

عزمم را جزم کردم. با منیره هماهنگ کردم و قرار گذاشتم که دوستان قمی هم توی ترمینال تهران به من ملحق شوند. کلی ذوق کرده بودم. باورتان نمی شود.

امروز غروب به پسرم گفتم فردا صبح که به مدرسه می رود، یادش نرود با خودش کلید خانه را بردارد. علتش را که فهمید، خیلی ناراحت شد و قهر کرد و رفت روی تختش خوابید.

بلند شدم و رفتم کنار تختش نشستم. پرسیدم:« چرا ناراحتی؟ من که نمی خوام بمونم. فقط یه ناهار خونه نیستم. تا شب هم که حتما بر می گردم...»

بغض گلویش را فرو داد. دستش را از زیر پتو بیرون آورد و دست من را توی دستهایش گرفت و گفت:« مامان! دلم نمی خواد که برین. تو رو خدا نرین...» و بعد پتو را کشید روی سرش.

زیر پتو سرک کشیدم. نگاهش کردم. دیدم از گوشه‌ی چشمش اشک می ریزد پایین. نوازشش کردم و بهش لبخند زدم.

گفتم:«
محمدحسین؛ مامان جون! بخواب. من اصلا هیچ جا نمی رم...»
دو دقیقه بعد گوشی همراهم را برداشتم. صفحه ‌ی ارسال پیام را باز کردم.

«منیره جان، سلام! نمی توانم بیایم. روی آمدن من حساب نکن. قربانت «مادرانه».
و بعد نشستم جلوی لپتاپ ومادرستان را باز کردم... ای همسر بی‌قواره...




سه‌شنبه ۲۷ اکتبر ۲۰۰۹

کتک در طبقه پایین

داشتم از پله ها می رفتم پایین که به طرف سالن اجتماعات مدرسه‌شان بروم. چشمم افتاد به پسربچه‌ی پیش دبستانی که نشسته بود روی زمین و پاهاش را از هم باز کرده بود و ظرف غذایش که سبزی پلو داخلش بود، جلو بین پاهایش گذاشته بود و با کیف داشت می خورد. اصلا حواسش به جایی یا کسی هم نبود.

یک پسر دیگری از کنارش رد شد و محکم به ظرف غذا لگد زد و رفت کناری ایستاد. چشمایم از تعجب گرد شده بود. پسر هم بلند بلند شروع کرد به گریه کردن. با دستهایش اشک چشمهایش را پاک می کرد و هرلحظه صدایش را بلند و بلندتر می کرد. پسر دیگری که کلاس اول بود، آمد نشست روبرویش و نوازشش کرد و ازش پرسید که کی او را زده؟ پسر بچه هم هق هق کنان با انگشت دستش، به همان پسر، که کناری ایستاده بود و داشت تماشایش می کرد، اشاره کرد.


پسر کلاس اولی به محض اینکه رویش را برگرداند که او را ببیند، همان پسری که اذیت کرده بود، دوید و در یک چشم به هم زدنی به پشت باسن پسر کلاس اولی لگد زد و کمی عقب تر ایستاد.

خیلی حرصم گرفته بود. نمی فهمیدم چرا این کار را می کند. اما همان جا ایستادم و فقط نگاهشان کردم. می خواستم ببینم آخرش چه می شود.
یک مدتی که گذشت، صدای گریه های همان پسر پیش دبستانی کمتر و کمتر شد. بعد آرام آىام با قاشقش برنج هایی را که روی زمین پخش شده بود را جمع کرد و دوباره روی برنج‌های داخل ظرف ریخت. دربش را بست و همانطور که داشت با آستین لباسش اشک و آب دماغش را پاک می کرد، هق هق کنان به سمت کلاسش رفت و درب را پشت سرش بست.

ناراحت شدم.اما بدون هیچ عکس العملی، وارد جلسه شدم و بعد از اتمام جلسه برگشتم خانه. اما از راه مدرسه تا خانه همچنان به یاد آن پسر بودم. پیش خود فکر می کردم که الان مادرش خیال می کند به پسرش خیلی خوش می گذرد و همه چیز گل و بلبل است. حتما هم در حال علم آموزی است.

ظهر که پسرم به خانه آمد، ناهارش را روی میز گذاشتم و نشستم پهلویش.
همانطور که داشت ناهار می خورد، ازش پرسیدم:« محمد حسین! تو در مدرسه کتک هم می خوری؟»

سرش را بالا کرد و لقمه ای که در دهانش بود، به زحمت قورت داد. با تعجب نگاهم کرد. انگار انتظار نداشت چنین سوالی را بپرسم.
مکثی کرد و گفت:« هی...هم می خوریم و هم می زنیم.!»

چشمانم گرد شد. اخم کردم و گفتم:« تو چطور کتک می خوری؟ اصلا چرا باید دعوا بشه؟»

همانطور که سرش پایین بود، نیم نگاهی به من کرد و با دستش پشت سرش را خاراند و گفت:« مامان! بیشتر وقتها دعوا نشده، کتک می خوریم. منم عصبانی می شم و محکم تر پس می زنم تا بفهمه بی عرضه نیستم.ئه ئه! نمیشه که همش بخورم؟!؟»

پرسیدم:« چرا؟ مگه آن جا مدرسه نیست؟ پس این کارها چیه؟»

لبخندی زد و گفت:« مامان جونم! تو مدرسه بچه ها بهم می گن مرد اگه کتک نخوره که مرد نمیشه!!!»

من را بگو؛ چشمانم از تعجب گرد شد و فک‌م افتاد پایین و گفتم:« هاااااان!»

دوشنبه ۲۶ اکتبر ۲۰۰۹

هیچ وقت مبصر نشدم.

یادم هست که:
آن کسی که نمره هایش همیشه بیست بود، بالای صف تشویق می شد. مبصرش هم می کردند. آن زمان مبصر شدن یک امتیاز ویژه‌ی به حساب می آمد که هرگز بچه های متوسط یا کم ذهن لذتش را نمی چشیدند. بالاخره تسلط داشتن بر عده ای، لذت بخش بود. احترامی که به مبصر می گذاشتند، چه از روی ترس و چه از روی اجبار، باری به هر جهت لذت بخش بود.

فقط کسی که نمره اش بیست بود، حق داشت در برنامه صبحگاهی شرکت کند و برنامه اجرا کند. قران بخواند و یا گروه سرودی تشکیل دهد.

کسی که نمراه اش بیست بود، همیشه جلوی صف می ایستاد و در کلاس هم روی اولین نیمکت نزدیک به معلم می نشست.
و کسی که نمره اش بیست بود، حق داشت املای بقیه بچه ها را تصحیح کند و یا حتی کلید میز و کمد خانم معلم داشته باشد.
خدا می داند که این مبصرهای نمره بیستی، چه حالی داشتند از خوشی. حکومت می کردند بر سر بچه ها آن هم چه حکومتی!!!
هیچ وقت مبصر نشدم. هیچ وقت نگذاشتند برای برنامه صبحگاهی برنامه ریزی کنم با اینکه توانایی اش را داشتم. توی هیچ گروه سرودی نبودم. چون هیچ وقت همه‌ی نمره‌هایم بیست نبود. بیست که نباشی، یعنی اینکه تو حق نداری به کار دیگری بپردازی و اگر وقتی داشتی، بهتره به درس‌ات بپردازی.

و دیروز که به مدرسه ی پسرم برای جلسه‌می رفتم، شنیدم که خانم‌شان گفت: « دوران بیست گرایی به پایان رسیده و دیگر بچه ها، برنامه ای به نام شب امتحان ندارند. آنها فقط پوشه هایی به عنوان ارزشیابی دارند که تمام کارها و خلاقیت ها و فرم های پرسشی که به نوعی تست هوش هست در آنجا می گذارند و آخر سال هوش و تسلط درسی هر دانش آموزی با مراجعه به این پوشه ها سنجیده می شود وتوانایی هرکودکی با معیار«عالی، خوب، متوسط، ضعیف» سنجیده می شود.

فکر می کنم این برنامه حدف بیست گرایی، سرانجام خوبی داشته باشد. شما هم مثل من فکر می کنید؟

شنبه ۲۴ اکتبر ۲۰۰۹

خواهر شوهر یعنی...

اگر آرام حرف بزنی، می گویند چه خواهر شوهر مظلومی. می شود سرش سوار شد.
اگر جذبه داشته باشی و نگذاری کلاه سرت برود، می گویند نگاهش کن! خواهر شوهر که می گن یعنی این! (انگار لولو خوره است)
اگر مهربان باشی، می گویند می شود از پس‌ش بربیایی. اصلا مهم نیست که بدش می آید یا نه؟می فهمد یا نه؟
اگر سکوت کنی و فقط نگاه کنی، می گویند هیچی حالی‌اش نیست. رویش حساب باز نکن.

اگر شاد باشی و همراه و همگام باشی، آنوقت مورد سوءاستفاده قرار می گیری. می شوی وسیله و مرکب برای کسی که می‌خواهد سوار برادر همین خواهرشوهر بیچاره بشود.

من گله ای ندارم که هیچ؛ که برای حق انتخاب داداش‌هایم، ارزش بالایی نیز قائلم. ته دلم به همین خوش است که آخرین انتخاب با خودشان هست و این، به من آرامش می دهد.

تا حالا سعی کرده ام مثل خواهر شوهرهای عادی نباشم که مردم ازآن به بدجنسی یاد می کنند.
اما خداییش برای یک بار هم که شده این واژه‌ی «خواهر شوهر» را برایم تعریف کنید.

اصلا خواهر شوهر یعنی چه؟( یه وقت فکر نکنید معنای لغوی اش را می خواهم. نه! )

خواهش می کنم به این سوال من پاسخ بدهید. پیشاپیش از اینکه صادقانه جواب می دهید، متشکرم!

جمعه ۲۳ اکتبر ۲۰۰۹

مرد شدی؟

هفت خوان ازدواج را با تمام دلهره‌ای که از انتخابش داشت، پشت سر گذاشته بود.

شبی که قرار بود فردایش برود محضر که با همسرش ازدواج کند، ذوق زده به مادرش تلفن زد.

ـ «مامان! مامان! من دارم مرد می‌شوم. من دارم مرد می‌شوم...»
مادرش بغض کرد و خندید.


یکشنبه ۱۸ اکتبر ۲۰۰۹

علی

بی دقتی و بدشانسی

روز و روزگاری توی یک خانه‌ای کوچک پسربچه ای به دنیا آمد که اسمش را علی گذاشتند. علی کوچولو روز به روز بزرگ و بزرگ تر می شد. آنها زندگی خوبی داشتند.

12 سال بعد ...

آن روز علی زنگ اول امتحان علوم داشت. ولی او خبر نداشت که امروز امتحان علوم دارند. چون وقتی آقای معلم‌شان هفته‌ی قبل گفته بود که امتحان دارند، علی اول کتاب علومش، امتحان هفته‌ی بعد را ننوشته بود.

صبح وقتی به مدرسه آمد، از بچه ها شنید که چه اتفاقی افتاده و چه امتحانی دارند. خیلی ناراحت شد. با عجله کتاب علوم‌ش را باز کرد و درس دوم را کمی خواند.
وقتی آقای معلم برگه‌ی امتحان را روی میز بچه‌ها گذاشت، او خیلی ترسید ولی خوب، چاره ای نداشت به جز حل سوالات برگه امتحان.

خلاصه آن روز به خاطر اینکه درس را نخوانده بود، به خیلی از سوال‌ها نتوانست جواب صحیح بدهد. ولی با هزار بدبختی هم که بود، بعضی از سوالها رو جواب داد.

پنچ دقیقه‌ی بعد، آقای معلم برگه ها را به بچه ها داد. علی تا نمره اش را دید، خیلی ناراحت شد و شروع کرد به گریه کردن. واقعا هم نمره‌ی خیلی خیلی بدی آورده بود.

حتما می پرسید چند آورده بود؟ بله! نمره‌ی او 4 شده بود. او از عصبانیت برگه ی خود را پاره کرد که ناگهان آقای معلم گفت: «بچه ها !امروز برگه‌هاتون رو به پدراتون نشون بدید و بگید که نظراتشون رو هم بالای برگه تون بنویسند.»

تا علی و بقیه‌ی بچه ها این را شنیدند، خیلی ترسیدند .آخر آنها هم نمره ی خوبی نیاورده بودند و فقط یک نفر نمره بیست را آورده بود.
آن روز علی خیلی گریه کرد . چون تا به حال نمره‌ی تک نگرفته بود. این دفعه با خودش عهد کرد که دیگر نمره‌ی پایین تر از17 نیاورد...

پی نوشت1:
دخترم این داستان را خودش نوشته بود. صدایم زد و برایم خواند. وقتی می خواند، حس می کردم موقع خواندن رنگ به رنگ می‌شود،اما نمی فهمیدم جریان از چه قرارهشت. وقتی داستانش تمام شد، از من پرسید که نظرم چه هست؟

حدس زدم که باید خبری شده باشد. اما به رویش نیاوردم. فقط پرسیدم، بالاخره علی چه کار کرد؟ برگه را به پدرش نشان داد؟ برگه اش که پاره شده بود؟

مکثی کرد و گفت:« احتمالا مجبور میشه به دوستاش زنگ بزنه و دوباره سوال ها رو تلفنی بپرسه!»
بعد قیافه‌ای ناراحت به من نگاهی کرد و گفت:« مامان! فکر می کنید باباش امضاء می کنه؟ فکر می کنید چی بنویسه بالای برگه اش؟»

مکثی کردم و گفتم:« اگر من جای بابای علی بودم، می نوشتم، پسرم به حد کافی جلوی شما خجالت کشیده، انتظار دارید چی بنویسم براتون؟ و امضاش می کردم...»

دخترم خیلی خوشحال شد. دوید به سمت تلفن و به دوستش زنگ زد.
ـ هانیه! سوال اول علوم چی بود؟

پی نوشت 2:

من عین داستانی را که دخترم نوشته بود، اینجا نقل کردم. دخترم 12 سالشه. چطوره داستان‌ش؟

جمعه ۱۶ اکتبر ۲۰۰۹

عقدکنان

علت اینکه رسم بوده که عروس وقتی می نشیند پای سفره عقد، بلافاصله «بله» رو نمی گفته، چه بوده است؟

1ـ فرصت کند با دقت مهریه اش رو بشنود و بعد بله بگوید.
2ـ مهلتی بدهد که اگر داماد یا پدرش خواستند مهریه رو بیشترش کنند، وقت داشته باشند.
3ـ خانم‌هایی دور سفره عقد تشریف دارند، فرصت کنند با دقت جزییات مهریه را بشنوند و بعد با توجه به آن ، مهریه دختران خودشان یک خرده بالاتر بگیرند.
4ـ ناز کنند.
5ـ جان عاقد را به لب برسانند تا سه بار بگوید:« وکیلم؟»

بالاخره کدامش؟


اگر عروس همان بار اول بگوید«بله»! چه می شود؟

چهارشنبه ۱۴ اکتبر ۲۰۰۹

چمن کاری روی اعصاب

به نظر من قاضی بین دعوای پدر و مادر شدن ، نشانه‌ی بی رحمی یکی از والدین است. مخصوصا آن کسی که بیاید و صدایت بزند و ازت بخواهد که داوری کنی.

به نفع هر کدام که داوری کنی، آن دیگری را از دست می دهی.

قضاوت هم نکنی، به بچه بودن و ناپختگی متهم می شوی. به عجول و سوسول بودن متهم می شوی.

ترجیح می دهم این جور مواقع میدان را خالی کنم . حتی اگر شده مدتی به دیدارشان نروم. پا بدهد، زنگ هم نزنم... زور که نیست.
نمی خواهم چیز بیشتری بدانم و بفهمم که مجبور باشم قضاوتی هم بکنم.

امروز چقدر روی اعصابم پیاده روی شد. راستی روی اعصاب تو هم پیاده روی کردند؟

دوشنبه ۱۲ اکتبر ۲۰۰۹

دروغ تلخ

اگر می خواهید از دست کسی راحت شوید، کافی است دو سه تا دروغ به او بگویید. به راحتی یک آب خوردن از چشم طرف می افتید.
به راحتی آب خوردن از حضورش راحت خواهید شد.

فقط یک بار کافی است که دوستت، مادرشوهرت، زن داداشت برادرت یا حتی همسرت به تو دروغ بگوید؛ آنوقت دیگر حساب کار دستت می‌آید. دیگر نه سوالی از آنها می پرسی و نه دلت می خواهد چیزی از زبان آنها بدانی. بیشتر حرفهایشان را هم پنجاه پنجاه گوش می دهی. چون اعتماد نداری که چند درصدش راست است و چند درصدش دروغ. ترتیب اثر هم نمی دهی تا از صحت و سقم‌اش مطمئن بشوی.

چقدر تلخ است ارتباطی که گاهی راست و گاهی دروغ درونش باشد؟


صداقت و اعتماد دوستان صمیمی یکدیگرند. اما براحتی به دست نمی‌آیند، ولی به راحتی از دست می روند.

تسخیر

رفتم سر کیفش. دفتر مشق‌اش را بیرون کشیدم. همانطور که ورق ورق می زدم، رسیدم به یک صفحه ای که خانم‌ معلمش زیر تکالیفش را امضاء کرده بود و با خطی خیلی فشنگی نوشته بود:

ابوعلی سینای کلاسم...دوستت دارم» و بعد یک کم پایین ترش روی بعضی از حروف هایی که خوشگل و تمیز نوشته شده بود،« عالی است» را نوشته بود.


وقتی دیدم، ذوق کردم. با صدای بلند گفتم :«بیا ببین! بیا ببین! خانم تون چی برات نوشته!»
او هم هاج و واج نگاهم کرد. طفلی نمی دانست ابوعلی سینا کی هست و اصلا چرا معلمش این را برایش نوشته؟!؟

برایش توضیح دادم که ابوعلی سینا چه کسی بوده و چه کارهایی برای طب کرده است.

ذوق کرد و دوید به طرف درب آپارتمان که بدود طبقه سوم و به دوستش صالح بگوید که از امروز شده ابوعلی سینای کوچولوی معلمش.

به راحتی می توان در قلب مردها نفوذ کرد. مردها بر خلاف ظاهرشان، به شدت عاطفی و دل نازک‌اند.


درست نمی گویم؟

جمعه ۹ اکتبر ۲۰۰۹

دوستان ناب

دخترها اکثرا مثل هم هستند. با دوستان صمیمی شان، گرم می گیرند. به جشن تولد همدیگر می روند. حتی اگر خواهر یا برادرشان ازدواج کند، برایشان کارت دعوت می فرستند. خلاصه خیلی هوای همدیگر را دارند.

یادش به خیر... من هم دوران دبیرستان دوست‌های خوبی داشتم. خیلی هم به من وفادار بودند. خیلی دوستم داشتند.

کلی خدا را شکر می کردم که این چنین دوستهای خوبی دارم. اما نمی دانم چه شد که وقتی شیرینی ازدواج برادرم را برایشان به مدرسه بردم، به یک باره تنها شدم. حتی دختر همسایه مان که بدون من هرگز خرید نمی رفت، دیگر تحویلم نگرفت. مگر من چه گناهی کرده بودم؟

دنیا خیلی کوچک تر از این حرفهاست. یادم هست که برای اولین باز در جلسه مجمع فرهنگی که بودم، دخترخاله‌ی دوست داداشم، از آن دور دستی برایم تکان داد و بعد هم کلی با هم گپ زدیم. گل گفتیم و شنیدیم. خوش اخلاق بود خداییش.

چند روز بعد به مناسبت شهادت حضرت علی برای من یک کاسه بزرگ شله زرد به عنوان نذری آورد. خیلی قشنگ با دارچین رویش را تزیین کرده بود.

اما تعجب کردم که به جای اینکه رویش بنویسد« یاعلی»، نوشته بود« یا مهدی»!

و من هنوز هم دوستان خوبی دارم... گاهی دلم برایشان تنگ می‌شود.




دوشنبه ۵ اکتبر ۲۰۰۹

دلخوشی صبحگاهی مادرانه

گاهی دلخوشی ها بدون مقدمه وارد زندگی ات می شوند. گاهی وقتها باید روح‌ات آماده‌ ی پذیرفتن‌شان باشد تا بیایند.
اصلا برای ما خانم‌ها هر چیزی غیر منتظره اش جالب است.

آمدم طرفهای صبحانه را که داخل سینک ظرفشویی بود، را بشویم، که صدای شر شر آب را از جای دیگری شنیدم. سرم را دولا کردم پایین و درب کابینت جلوی ظرفشویی را باز کردم.

وااای! نه! آب از زیرش راه افتاده بود به سمت درب خروجی ، سریده بود تا روی سرامیک های کف آشپزخانه. دمپایی پایم بود که نفهمیدم کف آشپزخانه خیسه!

بلند بلند غر زدم که :« اه! باز این چرا این جوری شد؟ تازه دیروز آشپزخونه را تمیز کردم...اه! دوباره باید همه رو بریزم بیرون؟!»


سبد سیب و پیازها را بیرون کشیدم و بعد بطری‌های وایتکس و جوهر نمک و مایع ظرفشویی که آن زیر، بغل سطل زباله گذاشته بودم و بعد هم سطل کوچکی که داخلش دو نوع اسکاچ مخصوص ظروف نسوز وبسوز بود، بیرون گذاشتم.


باید کف کابینت را طشت می گذاشتم تا آبها بیشتر از این بیرون نریزند. سینک پر بود از ظرف های نشسته‌ی صبحانه.
مابقی پنیر و کره و کاسه عسل و آن یکی بشفاب پوست خیار ویک خرده پوست گردوی شکسته و خورده شده هم داخل سفره بود. هنوز جمع‌شان نکرده بودم.

دستکش ها رو دستم کردم. ساعت را نگاه کردم. هفت و نیم صبح بود.

دوباره سرم را کردم زیر سینک ظرفشویی. روز زانو نشسیته بودم. دماغم را جمع کردم تا بو را نشنوم. اصلا چرا من؟ اگرلوله را باز کنم و بعد بسته نشود، چه؟ تا ظهرکه نمی توانم شیرآب را باز کنم؟ بدون آب، چطوری ترتیب ناهار ظهر را بدهم؟

بیشتر نگاه کردم. خب؛ دوتا لوله از دوتا سینک هدایت شده به یه دوراهی و اون دوراهی هم متصل به راه آب خروجی. اولی را باید باز کنم یا دومی؟
پیچ لوله را دوبار پیچاندم. سفت بود. هر چه زور می زدم ، به جای اینکه لوله باز شود، خودم بیشتر روی سرامیک های خیس لیز می خوردم.

دستکش‌ها را در آوردم. پرت کردم روی طشت. حرصم گرفت. تا ساعت 10 بیشتر فرصت نداشتم. باید هم ظرفها را می شستم. باید ناهار را درست می کردم و بعد هم باید می رفتم مدرسه‌ی پسرم که دیروز دعوت نامه‌اش رابرایم آورده بود. می خواستم معلمش را ببینم. می خواستم با او حرف بزنم و حرفهایش را هم بشنوم.

تلفن را برداشتم و به همسرم زنگ زدم.

ـ الو! سلام. خوبین؟ شما کجایین؟

ـ به... سلااام عزیزم! چه عجب! بذار برسم سرکار بعد سراغ منو بگیر.ببین چقدر زود دلت هوای منو می کنه؟ به این زودی دلت تنگ شد برام؟

خنده ام گرفته بود. با یه شوخی ساده، کل عصبانیت ام فروکش کرده بود.

ـ خب آره! وقتی پات رو از خونه بیرون می ذاری، برکت هم با خود می ره بیرون.
سرفه ای کرد و خندید.

ـ خب...خب...بله دیگه.حالا چی شده؟ چه خبر؟

ـ هان! هیچی...راستش...هیچی اصلا...حق با توئه. چقدر خوب می فهمی چه کارت دارم اصلا یهویی دلم برات تنگ شد. همین جوری .کاری نداری؟
ـ نه عزیزم. خدافس.
ـ خدافس!
دوباره برگشتم. دولا شدم و یه نگاهی کردم به زیر سینک. دوباره نگاهی به سفره جمع نشده انداختم. باز نگاهی به ساعت؛ تا ده و نیم وقت داشتم. یک خرده مکث کردم و بعد پا شدم.
از آشپزخانه بیرون آمدم و راهم را به سمت اتاقم کج کردم. درب لپ تاپ را باز کردم.

نشستم روی صندلی و موس رو روی مروز گر فایرفکس کشوندم. باز شد. آن بالا روی «مادرستان» کلیک کردم و روی صفحه «پیام جدید» را باز کردم و نوشتم« گاهی دلخوشی ها...

اندکی بعد به خود آمدم و دیدم دارم برای خودم توی خانه، تنهایی و در سکوت، آواز می خوانم. چقدر قشنگ می خواندم. به جان خودم خیلی بهتر از توی حمام می خواندم.

مدتها بود برای خودم با صدای بلند و بدون هیچ واهمه ای از مسخره شدن، نخوانده بودم...

دلخوشی است دیگر. گاهی خودش می آید...