چهارشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۹

فیلم مهیج(1)

می خواستم اوقات فراغتم را مثلا پر کنم، به فکر افتادم یک چندتایی سی دی فیلمی از جایی گیر بیاورم و صبح ها که توی خانه تنها هستم ببینم.

مغازه ای که روی شیشه اش با خطی درشت نوشته بود« مدرن سیستم»! پشت شیشه اش ایستادم و با چشمهایم داخل مغازه را برانداز کردم. دیدم نوشته مدرن سیستم، اما در و دیوارش را پرکرده از انواع سی دی نرم افزاری و تا چشم کار می کرد سی دی کارتونی . نفسم را دادم بیرون و پایم را گذاشتم روی پله اولی و رفتم بالا.

ـ سلام آقا!
پسری که پشت سیستم نشسته بود سرش را بالا آورد و نگاهم کرد و بعد جواب سلامم را داد.
ـ سلام. امرتون؟
ـ ببخشید. نرم افزاره پاور دی وی دی می خوام. دارین؟
ـ اممم...نه ندارم. اما می تونم براتون رایتش کنم. بکنم؟
ـ بله. ممنون.
مانده بودم بنشینم روی صندلی یا بایستم همان جا؟ خیلی معذب بودم. با اینکه پسر به نظر ظاهر الصلاح می رسید. غلط نکنم زورکی 23 سالش هم می شد. با این حال اصلا راحت نبودم. نمی دانم چرا با این قد و قواره و سن و سالم از خودم خجالت نکشیدم!

برایم رایتش کرد و پانصد تومان هم بابتش مجبور شدم روی میز بگذارم. آمدم بروم بیرون که پیش خودم فکر کردم بگذار یک سوالی هم ازش بپرسم که بعدا خودم درمانده نشوم.

ـ ببخشید آقا؟ برای نصبش کار دیگه ای که لازم نیست انجام بدم؟
ـ نه! فقط بعد از اینکه نصبش کردین، از شما پس ورد می خواد که باید اونو وارد کنین.
ـ ئه؟! حالا این پس ورده کجاش هست؟ خودتون روی سیستم تون نصب کنید. من ببینم. یاد بگیرم.

راه افتادم به سمت میزی که سیستم آنجا بود. یک خرده رفتم آن طرف تر که بتوانم به خوبی به صفحه مانیتور مسلط بشوم.

نصبش کرد. من هم داشتم نگاهش می کردم. دقت می کردم که قدم به قدم مراحلش را حفظ کنم تا وقتی رسیدم خانه، مشکلی پیدا نکنم.
بعد دیدم پسره مکثی کرد و گفت:« ببخشید. نمی دونم پس ورده کجا رفته؟ اصلا می خواین براتون نرم افزارnero را رایتش کنم؟ هم باهاش می تونین رایتش کنید و هم می تونین باهاش برای باز کردن فیلم هم استفاده کنین. رایتش کنم؟»

قبول کردم و نشستم روی صندلی. اما توی دلم به خودم می گفتم ببین! به این می گویند آخر اعتماد به نفسی...اصلا هم به روی خودش نمی آورد که نمی تواند یک سی دی را درست رایت کند.
سی دی رایت شده را برداشتم و داخل کیفم گذاشتم و با آن مرد 23 ساله خداحافظی کردم...

آن فروشگاهه که نزدیک خانه مان بود، تازه یک هفته بود که باز شده بود.

دوشنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۰۹

بوق بی محل!

توی مسیر برگشت از باغ رضوان ( قبرستان اصفهانیا) به سمت خانه بودیم. مادرشوهرم را روی صندلی جلو جای خودم نشانده بودم و با خواهر شوهر بزرگم رفتم صندلی عقب ماشین نشستم. پشت چراغ قرمز گیر کردیم. منتظر ماندیم که چراغ چشمک زن سبز بشود که یهوو دیدم همسرم برای کسی بوق زد. سرم را به راست و چپ چرخاندم که بفهمم با کی بود و اصلا واسه چی بوق زد؟
اولش خیال کردم کسی جلوی ماشینشه، اما از آنجایی که حس ششم ما زنها خیلی بی موقع فعال می‌شود، چشمم خورد به پژوی سفید تمیز شده ای که آن طرف تر پشت چراغ قرمز منتظر مانده بود. عینکم را روی صورتم صاف کردم تا ببینم طرف کی بود که دیدم بعله...
طرف هول شده بود داشت تند تند روسری اش را مرتب می کرد. با دستم آرام ضربه ای زدم روی شانه‌ی راست همسرم و پرسیدم:« برای او بوق زدی؟»
به تته پته افتاد. فهمید که سوتی بدی داده است. آن هم من که خیلی زود گیر می دهم و ولش نمی کنم. بعد گفت« چشمم بهش خورد. نمی تونستم محلش نگذارم. معاونم بود آخه! مثلا با بوق خواستم جواب سلامش را بدم ...»

خوشحال شدم که مادرشوهر و خواهر شوهرم توی ماشین بودند و بودنشان باعث که من خشم و عصبانیتم را کنترل کنم. غیرتم را آرام کنم. احساس می کردم طوفان غیرتم می خواهد گرد وخاک کند. نمی خواستم تبدیل به گردباد شود .

تعریف از خودم نیست والا. اما تنها خوبی که من دارم این هست که این جور مواقع به شدت زبانم قفل می کند. دیگر صدایی از من در نمی آید.

تا پیش ازفکر می کردم غیرت مال مردهاست. اما این بار خودم دردش را به شدت فهمیدم. احساسش کردم. با اینکه به حرف همسرم اعتماد کردم. می دانستم دروغ نمی گوید. اما نمی توانستم ذهنم را از نقشه کشیدن برای آن زن ساده لوح وقت نشناس خالی کنم.

تا صبح نخوابیدم. آنقدر حرص خورده بودم که بی سابقه بود. با اینکه همسرم مرد موقری هست. اهل شوخی و مزه پراندن با زنها نیست. اما نمی دانم چرا حتی نتوانستم همین احترام کوچکش را تحمل کنم. اما تعجبم از این بود که به جای اینکه از همسرم متنفر شوم یا از رفتارش بدم بیاید، از آن زن که معاونش بود، بدم آمد. حرصم گرفت که چرا مادرشوهرم را جای خودم روی صدنلی جلو نشانده بودم. حتی نتوانسته بودم چشم غره به آن زن بروم، تا حساب کار دستش بیاید...افسوس...

اصلا چه معنی دارد که از این سر خیابان به این طرف خیابان برای کسی دست تکان بدهد که او هم مجبور شود با بوقی چیزی جوابت را بدهد؟ برایم جا نمی افتد. والله جا نمی افتد.

از خودم مطمئنم که حسود نیستم. اما خیلی دلم می خواهد بفهمم این چه حسی بود که یکهو در درونم بیدار شد؟

شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹

بابا...بابا...

یک هفته منزل مادرشوهرم ماندم. هر روز صبح بعد از رفتن بچه ها، کیف و بساطم را بر می داشتم و به آنجا می رفتم. از روز یکشنبه تا الان که دقیقا با امروز شد یک هفته. این طوری رفتن‌م به آنجا جزو بی سابقه ترین کارهایم بود. به ظاهر می رفتم که در غم مادرشوهرم شریک باشم. تنهایش نگذاشته باشم. کمک، خواهر‌های همسرم باشم تا کارهای مربوطه بهتر و خوب‌تر انجام بشود.

راستش ازخدا که پنهان نبود، اما ته قبلم می رفتم تا از نزدیک بفهمم ته قلب مادر شوهرم چه می گذرد. می خواستم بفهمم به پایان رسیدن عمر همدم مادر شوهرم، چه شکلیه؟ می خواستم بفهمم مادرشوهرم شب که می‌شود چگونه جای خالی همسرش را نگاه می کند. می خواستم حسش را بفهمم و ببینم و بشنوم. اما دریغ... این یک هفته فقط سکوتش را دیدم. گهگداری هم زمزمه اش را می شنیدم. زیر لب فقط می گفت:«بابا...بابا...»
آ
این یک هفته خیلی سعی کردم خودم را بگذارم جای او. بفهمم با خودش چه فکرهایی می کند؟ آخرهفتاد سال، همراهی ، کم سالی نبود. همه جا با هم بودند. خوشی هایشان دیده بودم. بحث وجدل هایشان را هم دیده بودم. این آخری حتی قربان صدقه رفتن‌های پدرشوهرم و بی محلی های مادرشوهرم را هم دیدم. دوست داشتم این دم آخری که پدر شوهرم پر کشید، چه حسی داشت؟ چه فکری توی سرش بود؟

خیلی سعی کردم. بارها و بارها سعی کردم که خودم را بگذارم جای او. اما نه تنها درک نکردم، حتی فکرم هم تا به آنجا قد نکشید.
مدام می نشستم کنار تختش. نگاهش می کردم. خواب بود. اصلا این یک هفته را فقط خوابید بدون اینکه بین‌اش حرفی بزند. یا حتی آهی بکشد و یا جزع و وزعی بکند. او فقط ساکت شده بود. آن مدل ساکت شدنی که معلوم بود دارد فکر می کند.

امروز که ازسر مزارش به طرف ماشین بر می گشتیم، به همسرم نگاهی کردم و گفتم:« من که بمیرم، غیرت بازی در نیار. بگذار عکسم بالای سر مزارم باشد. بگذار حتی بی سوادها از دور مزارم را پیدا کنند و برایم فاتحه ای بخوانند. چه می دانم. خیلی ها که من را با اسم نمی شناسند. بگذار لااقل چهره ام من را به یادشان بیندازند تا بعدش فاتحه ای برایم بخوانند...»

نگذاشت و نه برداشت...گفت « باشه عزیزم! تو مشکل مردنت را حل کن ، بقیه اش با من!»

خدا خیرش بدهد. بعد از کلی عزاداری و گریه و زاری، هر دویمان خندیدیم. خیلی چسبیید. آمدم بهش بگویم که اگر مردم، معطل نکن و برو زن بگیر...اما زبانم را گاز گرفتم. نگفتم...‌
راستش ترسیدم در کار خیر، عجله کند...

شنبه ۷ نوامبر ۲۰۰۹

به چشمهایم نگاه کن!

مشاور یک حرفی قشنگی می زد. می گفت:« نرین بالای سر بچه هاتون بایستید و با انگشت اشاره هی بشون گیر بدین. هی بهشون «چرا» نگین. این لغت«چرا» هیچ کاربرد تربیتی نداره که هیچ، تازه اونها رو هم لجباز تر می کنه. قدرت دفاعی اونها رو بالا می بره و بلافاصله بعد از هر «چرایی» به دنبال جواب برای رد کردن اون «چرا» می گردند. بهتره که جوری مقابل هم قرار بگیرید که صورت ‌تون مقابل همدیگه باشه،طوری که به راحتی چشم تو چشم بتونید به هم نگاه کنین...»

توصیه کرد که از این به بعد موقع حرف زدن، مواظب انگشت اشاره باشیم که زودتر از حرفهای ما به سمت کودک‌مان نشانه نرود و بعد به جای لغت کسل کننده‌ی «چرا» از لغت معمولی مثل «چی، چطور،چگونه» استفاده کنیم. این سه لغت، آن حساسیت «چرا » را ندارد. کودک را در جبهه‌ی مقابل قرار نمی دهد. احساس محبت و صمیمت را بیشتر می کند و از همه مهم تر احساس امنیت را منتقل می‌کند.

نه فقط با کودک، که با همسر، همسایه، کارمند و همکار نیز خیلی به درد می خورد. نتیجه به شدت برعکس می‌شود و ما از سوال‌های‌مان ، جواب بهتری به دست می آوریم؛ بدون اینکه کسالت یا ناراحتی به وجود بیاید و یا به نوعی استقلال و عزت نفس کسی خدشه دار شود.

چرا درس نخوندی؟ چطورشد که درس نخوندی؟
چرا به من تلفن نزدی؟ چه شد که تلفن نزدی؟

دیدید چقدر فرق می کرد با هم؟
تازه فهمیدم که چه عاملی باعث می شد با پدرم کلنجار بروم. تمام تلاشم را می کردم که زیربار حرفها و سوالهایشان نروم حتی اگر به قیمت سبک شدنم و جاری شدن اشک‌هایم تمام می شد...

زیرک

اولی:« ببینم. وقتی بخواهی کاری را انجام بدی و می دونی که خانواده ات باهات مخالفت می کنند، تو چی کار می کنی؟ راه خودتو پیش میری؟ تسلیم‌شون میشی؟ از واسطه می خوای که اونا را راضی کنه؟ بالاخره چی کار می‌کنی؟»

دومی:« نه! از چند ماه پیش طوری برنامه ریزی می کنم که خودشون زودتر از من، اون کاری را من می خوام ، انجام میدن... بدون بحث، بدون درگیری!»

دیشب همسرم می گفت:« به نظرت ما ها سرکار نیستیم؟ نکنه این آمدن و رفتن‌ها فقط وسیله ای برای پیش بردن همان «برنامه ریزی از پیش تعیین شده»، باشه؟!»

گفتم:« نمی دونم! شاید...»
پی نوشت: فکرم به شدت درگیره و مشغول!