Wednesday، July 8، 2009

بابای چشم به راه

صبر کرده بودم دخترم از اعتکاف برگردد و بعد با همدیگر کادوی روز پدر را به آقای همسر بدهیم. پسرم کیک شکلاتی برای بابایش خرید و دخترم یه پیراهن مردانه و من هم یک شلوار مخمل کتان‌نما. امشب بعد از شام، بچه ها کادو را به بابایشان دادند. بابا تشکر کرد و با خنده گفت:" ممنونم بچه ها. داشتم کم کم دیگه نا امید می‌شدم. دیدم دو روز از روز بابا گذشته و خبری از کادو نیست که نیست... ." همه‌مان خندیدیم. نمی دانستیم واقعا بابا ها هم چشم به راه می مانند .

Tuesday، July 7، 2009

برای باباجان

دیر نوشتم؛ چون نمی دانستم از چه کلماتی برای باباجان بنویسم که حق این روز لااقل یک مقدارش ادا شود. باباجان! تولد حضرت علی همش فقط یک بهانه است برای ما بچه‌هایی که هنوز این فرهنگ" ابراز علاقه" بین شان جا نیفتاده است. آنوقت به صرافت می افتیم که هدیه‌ ای تهیه کنیم که هم لازم‌تان باشد و هم با زبان بی زبانی به شما گفته باشیم که خیلی دوستتان داریم. اما نمی دانید که بارها و بارها من و داداش‌ها، زمان های زیادی اتفاق افتاده که وجودتان برایمان پررنگ شده و با تمام وجود حضورتان را لمس کرده ایم و باز به همان فرهنگ جا نیفتاده مان گیر گرده ایم و نتوانستیم به روز خودمان بیاوریم که بله...مثلا: یادتان می‌آید که مامان نگران بودند که مسوولیت صندوق قرض الحسنه خویشاوندی را به عهده گرفته بودند و شما به ایشان دلگرمی دادید که نترسید، هر زمانی که مبلغی ازش کم شد، من هستم و نمی گذارم اعتبارتان زیر سوال برود؟ کاش می دانستید که این حرف تان چقدر بار مثبت از اعتماد و دلگرمی برایشان به دنبال داشت و انبوهی از تحسین در دل من و داداش ها. و این صندوق به لطف خدا سالها بدون کمترین خللی همچنان زنده و در حال گردش است. یادتان می‌آید داستان داداش و آن دوستش که کلاه سرش گذاشت؟ وقتی با ترس و دلهره آمد خانه و جریان را گفت، حواسم بود که دیدم مثل بقیه‌ی باباها نه تنها دعوایش نکردید، بلکه لباس‌تان رو پوشیدید و همراهش رفتید ولی بهش می گفتید من پشت سرت هستم. برو از خودت دفاع کن؟ من این روزها را دیدم و در دلم به داشتن شما افتخار کردم، حتی اگر به شوخی با شما کل کل هم کرده باشم.( کل کل نکنم، چه کنم؟ ناز بکشم؟ لوس تان کنم؟ هستید که!) یادتان می‌آید که وقتی داداش در بحران تصمیم گیر‌ی‌اش بود، نشستید پهلویش و ازاول تا آخر حرفهایش را شنیدید و بعد بهش قوت قلب دادید که با مشورت از خدا تصمیم اش را بگیرد و به او گفتید که حمایتش می کنید، چقدر خاطر همه‌مان را آسوده کردید؟ یادتان می‌آید که به من گفتید که وقتی بابا ها به مرز 60 سالگی رسیدند، دیگر بیدی نیستند که با این بادهای زندگی در هم بریزند. چون زندگی‌شان مثل تنه‌ی درختی ، ریشه اش کاملا قطوره و حتی اگر طوفانی برگهایش را بریزد به این آسانی‌ها نخواهد توانست ریشه را از خاک در بیاورد؟ به ظاهر به حرف‌تان خندیدم ولی ته دلم چنان آرامشی برپا شد که اثرش را در زندگی خودم دیدم. و اکنون حالا که سومین فرزند شما در آستانه‌ی حل کردن بحران شیرین ازدواجش هست، می دانم چنان از پس حل کردنش برخواهید آمد که تحسین همه را برانگیزاند. می دانم و یقین دارم که اگر روزی روزگاری برای هر کدام از ما فرزندان شما، مشکلی پیش بیاید، شما اولین کسی خواهید بود که در پشت صحنه به یاری مان خواهید آمد. این‌ جزء ای از باورمان شده باباجان. به وضوح فهمیده ایم که کنار ایستادید و دارید راه رفتن مان را نگاه می کنید. زمین خوردن مان را نگاه می کنید. منتظر می‌شوید بلند شویم و اگر تنهایی نتوانستیم، آنوقت دست شما به یاری ما دراز خواهد شد. باباجان؛ همه‌ی ما براین باور هستیم و اطمینان داریم. اما شما هم مطمئن باشید. شما هم مطمئن باشید که انشالله ما 4 فرزند همراه شما هستیم. هر جا باشیم با یک ندای مادر، دورتان جمع می شویم. این هدیه ها همش بهانه اند. شما ظاهرش را نبینید. نگاه محبت آمیز پسر ارشدتان را به چشم هدیه ببینید. حضور ناگهانی و به موقع پسر دوم‌تان که جاهایی که نیاز شدید به اوداشتید و بهش نگفتید، را به چشم هدیه ببینید. احترام زاید الوصف پسر کوچک تان را به غیر از وظیفه، به چشم هدیه ببینید. کل کل کردن من هم که عین محبت به شماست. آن را هم به چشم بصیرت ببینید و بدانید که اگرجز محبت و دوست داشتن نبود...حیف که...( نمی‌شود همه رو بگویم.) باباجان! روزتان مبارک باشد انشالله و سایه ی شما و مامان، همیشه بر سرمان مستدام.

Thursday، July 2، 2009

ماماااان! من بلندتر شدم نه کیف‌م

اسم هر دو جفت‌شان را نوشتم کلاس طراحی. از آن کلاس‌هایی که فقط منحصر به تابستان نیست. اصولی هم با آنها کار می کنند. هر دو با همدیگر پیاده می روند و ظهر هم با همدیگر بر می گردند. درسته که هم سن نیستند، اما هر کدامشان سر کلاس، مربی مخصوص به خودشان دارند. خلاصه... دیروز ظهر که پسرم با خواهرش آمدند خانه، دوید نزدیک من، که نشسته بودم جلوی رایانه.
او: " مامان ! مامان! دیگه کیف دستی‌ام که می برمش کلاس، به زمین نمی کشه! من: " ئه؟ راست می‌گی؟ چه خوب! حتما اون ساک جدیده رو می بری کلاس که تازه بهت دادم؟ اندازه اش خوبه؛ درسته؟" همین طور که تبسمی به لبش بود، با یک قیافه‌ی حق به جانبی به من گفت: " نه مامان! اون اندازه اش که معمولیه. ماماااان! من بزرگ تر شدم. قدم بلند شده. حالا می تونم عین دایجون حامد، کیفم رو دستم بگیرم و سرم را درست نگه دارم. دیگه به زمین نمی کشه..." بعد اشاره کرد به گردنش و کمرش که یعنی ببینید راست و محکم نگه داشتم. از اینکه توجهش به رشدش جلب شده بود، خنده ام گرفته بود.

Friday، June 26، 2009

غلط کردم مامان!

دخترم چند وقتی‌هست که رفتارش عوض شده است. با هم بحث می کنیم. سر هر چیز کوچکی مشاجره می کنیم. داد می زند، اما بلافاصله پشیمان می‌شود. اصلا تحمل انتقاد شدن را ندارد. اگر انتقاد کنم، اشکش در می‌آید. در اتاق را به روی خودش می بندد و دو ساعتی تنهایی برای خودش گریه می کند. اما بعد که بیرون می‌آید، پشیمان می‌شود. بغلم می کند. می‌بوسدم. بعد قیافه‌ی مظلومانه‌ای به خودش می گیرد و هی می‌گوید:" مامان ! ببخشید. غلط کردم..." دلم نمی‌آید به جدی بودنم ادامه بدهم. مجبور می‌شوم ببخشمش. اما باز دوباره فردا همین داستان تکرار می شود. البته با موضوعی دیگر و بحثی جدیدتر. هر روز ظهر حمام می رود. اما آنقدر سرعت عملش بالاست که دو دقیقه هم طول نمی‌کشد. شسته و تمیز بیرون می‌آید و نفس راحتی می‌کشد. خنک که می‌شود، گاهی حسودی‌ام می‌شود. منتظر اتفاقات بعدی هستم که هیچ؛ اما از خدا خواستم دوران بلوغ پسرم را نیز برای من آسان بگرداند. صبری می خواهم در صبر ایوب. اشکال کار من این است که اصلا دوران بلوغ خودم را یادم نمی‌آید. خیلی برایم سخته که بتوانم تشخیص بدهم که این رفتارش از روی تغییرات هورمونی هست یا از روی تغییر اخلاق شخصی؟

Thursday، June 25، 2009

هدیه‌ی که...

می دانم که برای تبریک خیلی دیر شده است. اما خب؛ بگذارید به حساب ایام بل بشوی انتخابات. 1ـ فکر کردید متوجه نمی‌شوم که با پدر دارید به خاطر من پچ پچ می‌کنید؟ 2- خوش اخلاقی شما برای زیباترین هدیه است. 3- اینقدر قشنگ کادو پیچش کردید که حیف‌م اومد اینجا نگذارم‌ش. دست شما درد نکند. 4- چرا زحمت کشیدید؟ 5- فکر من رو نکردید که برای روز" پدر" باید جبران کنم؟( نصیحت مادرانه ای) 6- تابلوئه که کادو چه هست؟

Tuesday، June 23، 2009

خوابی که...

بعد از مدتها، با آقای همسر، یک پیاده روی دلچسب کردیم و بین راه حسابی با هم حرف زدیم. حتی طرح ریختیم و برنامه ریزی هم کردیم. می دانید علتش چه بود؟ هیچی! ماشین توی پارکینگ کلانتری به خاطر تصادف، خوابید. گاهی عدو، سبب خیر می‌شود. ایمان آوردم واقعا... پی نوشت: البته خدا را شکر کردم که خودش جایی نخوابید و گرنه...

Monday، June 22، 2009

زنی که می خواست...

دیشب از تلویزیون دیدم که زنی از یک مردی که مورد حمله قرار گرفته بود، دفاع می کرد. با حضور خودش یک جور سپر انسانی درست کرد که باعث شد آن جوان جان سالم به در ببرد. اما تعجبم از این جا بود که دیدم ازاین صحنه فیلم برداری شده. شما تعجب نکردید که فیلم بردار زودتر از پلیس به آن صحنه رسیده باشد؟ تعجب نکردید که در حین فیلم برداری، حتی یکی از آن اراذلی که کتک می زدند، دستگیرنشدند؟ چرا آن زن ، اصلا کتک نخورد؟ خیلی دقت کردم. اما دیدم یه تلنگر هم بهش زده نشد! کی به کیه آخر؟